دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Kuzey

یه پسرایی هستن که . . . صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچ... درباره »
Kuzey
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

(43 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(142 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

Kuzey
Kuzey

فقط برای خودم هستم مـــن ؛ خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ … نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتــــــاج نگاهی برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی نه سیرتــــــ آدمها را .. هیـــــچ ندارمــــــ…… راهت را بگیر و برو حوالی من توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ

Kuzey
Kuzey

دلتنگی…………………………….حاضر! غم………………. ………………..حاضر! درد…………………………………حا ضر! … دوری……………………………….حاضر! عشق…….. …………………….؟؟؟؟؟؟؟ بلندتر می خوانم……عشق…………….؟؟؟ باز هم نیامده غیبتهایش از حد مجازش دیریست که گذشته اخراجش می کنم!!!! با آنکه نمی شود اما زندگی را ادامه می دهم…! مشق هر شبتان همین باشد “جای عشق برای همیشه خالیست…!”

Kuzey
52.jpg Kuzey

☀̤تنـهاییـتـــَ بـراے مـَטּ … ☀̤غصــ✗ـہ هـــــایـتــ بـَراے مـَטּ … ☀̤هَمـــہ بغضـها و اَشکهـایـتــ بـَراے مَـטּ … ☀̤بــפֿُنـב ☀̤بَـرایمـــ بــפֿُـــنــב… ☀̤آنـقـــבر بـلنــــב ☀̤تــآ مـَטּ هـم بشنـومـ ـَ ☀̤صـداے خنـבهــ هایتــَ رآ ☀̤صـداے همیشـ✗ــہ خـوبَ بوבنـتــ را …

Kuzey
Kuzey

"بخوان به نام خدایت که آفرید.انسان را از علق آفرید.بخوان که خدای تو کریم ترین وجودهاست.خدایی است که به وسیله ی قلم،تعلیم داد و به انسان چیزهایی که نمی دانست،آموخت." (سوره ی علق_آیات ۱تا۵)

Kuzey
Kuzey

در سواحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم ، جای پای من و خدا.به سخت ترین لخظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم! گفتم:خدایا من را در سخت ترین لحظات رها کردی؟ ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظات بدوش کشیدم.

Kuzey
Kuzey

در سواحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم ، جای پای من و خدا.به سخت ترین لخظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم! گفتم:خدایا من را در سخت ترین لحظات رها کردی؟ ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظات بدوش کشیدم.

Kuzey
Kuzey

خدايـــــا ...!! مدعيان رفاقت ، هر کدام تا نقطه اي همراهند ... عده اي تا مرز منفعت ... عده اي تا مرز مال ... عده اي تا مرز جان ... عده اي تا مرز آبرو ... و همگان تا مرز اين جهان ... تنها تويي که همواره مي ماني ... !

Kuzey
Kuzey

مَنْ و تــو… هـَمـآטּ آدمْ و حوّآے مُدِرنیمــ که دلمآنْ مےْخوآهد،شَریکْ شَویمْ بآ هَمْ… در خوردטּِ یک ” سیبْ “… حتّے اگر رآنـــده شویمْ از اینجآ…

Kuzey
Kuzey

تلخی قصه اونجاست که وقتی دلم سوخت ، دلش خنک شد !

Kuzey
Kuzey

من تــلـخ شــده ام مثل قــهوه فرانسه بدون شیر و شــکر فنجان را زمین بــگـذار بیرون را نگــاه کــن امشـب بــاران مــی بارد و تــو خــیلــی زود لای آن بــارانــی بُلـــند ســیاه بــین آدمــها طَــعم تــلـخ مــَــرا از یــاد مــی بَــری ! ! !

Kuzey
Kuzey

نبودَنَتـــــــ رآ ، تـــــابـــــــ می آوَرَم رَفتَــטּ رآ ، تَحَمـــــّل میڪنَم فَرامـــــوش شُدنَم رآ ، بــــاوَر میڪنَم امّــــــآ… فــــَــرآموش ڪردَنَـتــــــــــــ … دیگـَـر .. ڪـــــا رِ مـــــَـטּ نــــــیست …

Kuzey
Kuzey

سرگرمی ام شده گرفتنِ فال حافظ و من خسته از جواب های تکراری : “غم تمام می شود” “غصه نخور” “مشکلات حل می شود ” و … دلم می گیرد ، چرا حافظ نمی داند بی او هیچ چیز تمامی ندارد جز این زندگی ؟!

Kuzey
Kuzey

انقد چهره ت پر احساسه که دردامو میبره حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره انقد زیباست لبخندت که اخمامو میشکنه من خاموشم اما مطمئنم که قلب تو روووشنه واسه یه بار بشین به پای حرفام از تهه قلبم تورو میخوام وابسته ت شدم و به تو کردم عادت دیوونه تم عشقم تو باید ماله من باشی…..

Kuzey
a.jpg Kuzey

سرِ دروازه ی شهری دوبیتی بود از حافظ لبِ یارو، رخی گلگون .... بمانَد باقیِ قصه

Kuzey
Kuzey

خوب در یادم هست؛آسمان آبی بود باد سردی به تماشا می شد برگ زردی رقصیدن گرفت "او"از آن کوچه گذشت دل من باز گرفت...