Kuzey
فقط برای خودم هستم مـــن ؛
خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ …
نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتــــــاج نگاهی
برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی
نه سیرتــــــ آدمها را ..
هیـــــچ ندارمــــــ……
راهت را بگیر و برو
حوالی من توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ
Kuzey
دلتنگی…………………………….حاضر! غم………………. ………………..حاضر! درد…………………………………حا ضر! … دوری……………………………….حاضر! عشق…….. …………………….؟؟؟؟؟؟؟ بلندتر می خوانم……عشق…………….؟؟؟ باز هم نیامده غیبتهایش از حد مجازش دیریست که گذشته اخراجش می کنم!!!! با آنکه نمی شود اما زندگی را ادامه می دهم…! مشق هر شبتان همین باشد “جای عشق برای همیشه خالیست…!”
Kuzey
☀̤تنـهاییـتـــَ بـراے مـَטּ … ☀̤غصــ✗ـہ هـــــایـتــ بـَراے مـَטּ … ☀̤هَمـــہ بغضـها و اَشکهـایـتــ بـَراے مَـטּ … ☀̤بــפֿُنـב ☀̤بَـرایمـــ بــפֿُـــنــב… ☀̤آنـقـــבر بـلنــــב ☀̤تــآ مـَטּ هـم بشنـومـ ـَ ☀̤صـداے خنـבهــ هایتــَ رآ ☀̤صـداے همیشـ✗ــہ خـوبَ بوבنـتــ را …
Kuzey
"بخوان به نام خدایت که آفرید.انسان را از علق آفرید.بخوان که خدای تو کریم ترین وجودهاست.خدایی است که به وسیله ی قلم،تعلیم داد و به انسان چیزهایی که نمی دانست،آموخت."
(سوره ی علق_آیات ۱تا۵)
Kuzey
در سواحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم ، جای پای من و خدا.به سخت ترین لخظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم! گفتم:خدایا من را در سخت ترین لحظات رها کردی؟ ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظات بدوش کشیدم.
Kuzey
در سواحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم ، جای پای من و خدا.به سخت ترین لخظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم! گفتم:خدایا من را در سخت ترین لحظات رها کردی؟ ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظات بدوش کشیدم.
Kuzey
خدايـــــا ...!!
مدعيان رفاقت ، هر کدام تا نقطه اي همراهند ...
عده اي تا مرز منفعت ...
عده اي تا مرز مال ...
عده اي تا مرز جان ...
عده اي تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز اين جهان ...
تنها تويي که همواره مي ماني ... !
Kuzey
مَنْ و تــو… هـَمـآטּ آدمْ و حوّآے مُدِرنیمــ که دلمآنْ مےْخوآهد،شَریکْ شَویمْ بآ هَمْ… در خوردטּِ یک ” سیبْ “… حتّے اگر رآنـــده شویمْ از اینجآ…
Kuzey
تلخی قصه اونجاست که وقتی دلم سوخت ، دلش خنک شد !
Kuzey
من تــلـخ شــده ام
مثل قــهوه فرانسه
بدون شیر و شــکر
فنجان را زمین بــگـذار
بیرون را نگــاه کــن
امشـب بــاران مــی بارد
و تــو خــیلــی زود
لای آن بــارانــی بُلـــند ســیاه
بــین آدمــها
طَــعم تــلـخ مــَــرا از یــاد مــی بَــری ! ! !
Kuzey
نبودَنَتـــــــ رآ ، تـــــابـــــــ می آوَرَم رَفتَــטּ رآ ، تَحَمـــــّل میڪنَم فَرامـــــوش شُدنَم رآ ، بــــاوَر میڪنَم امّــــــآ… فــــَــرآموش ڪردَنَـتــــــــــــ … دیگـَـر .. ڪـــــا رِ مـــــَـטּ نــــــیست …
Kuzey
سرگرمی ام شده گرفتنِ فال حافظ و من خسته از جواب های تکراری :
“غم تمام می شود”
“غصه نخور”
“مشکلات حل می شود ”
و …
دلم می گیرد ، چرا حافظ نمی داند بی او هیچ چیز تمامی ندارد جز این زندگی ؟!
Kuzey
انقد چهره ت پر احساسه که دردامو میبره حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره انقد زیباست لبخندت که اخمامو میشکنه من خاموشم اما مطمئنم که قلب تو روووشنه واسه یه بار بشین به پای حرفام از تهه قلبم تورو میخوام وابسته ت شدم و به تو کردم عادت دیوونه تم عشقم تو باید ماله من باشی…..
Kuzey
سرِ دروازه ی شهری دوبیتی بود از حافظ لبِ یارو، رخی گلگون .... بمانَد باقیِ قصه
Kuzey
خوب در یادم هست؛آسمان آبی بود باد سردی به تماشا می شد برگ زردی رقصیدن گرفت "او"از آن کوچه گذشت دل من باز گرفت...