Kuzey
آدمی را دیدم
با سایه ی خود دردودل می کند
چه رنجی می کشد او
وقتی هوا ابریست...
Kuzey
عشق تو ! عبور ماه است از خیابان در شب حکومت نظامی
Kuzey
ﺳــَﻼﻣـﺘــــﮯِ ﭘِـﺴَـﺮﻱ ﻛـﻪ ﺑِــﻬِـﺶ ﮔُـﻔـﺘَـﻦ ﭼِـﺮﺍ ﻧـﺎﺭﺍﺣَــﺘـــﮯ؟ ﮔُـﻔـﺖ : ﺗـﺎ ﺣــﺎﻻ ﭘُــﺸــﺖِ ﻣـﺎﺷــﻴـﻦ ﻋـَـﺮﻭﺱِ ﻋِـــﺸـــﻘـــﺖ ﺑـــــــﻮﻕ ﺯَﺩی ؟!
Kuzey
من اگر عاشقانه می نویسم نه عاشقم و نه معشوقِ کسی! فقط می نویسم تا عشق یاد ِقلبم بماند... در این ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها فقط تمرین ِآدم بودن می کنم...
Kuzey
خوشبختى همون لحظه ایست
که احساس میکنى خـ ــ ـدا کنارت نشسته
و تو به احترامش از گنــ ـــ ـــاه فاصله میگیرى!
Kuzey
دکتر , گوشی را رویِ سینه ام جابجا می کند : نفسِ عمیق عمیق تر وَ می گوید : حجمِ شش هایِ شما کم شده است ! من اما فقط , دلم برای تو تنگ شده است ..
Kuzey
دیدی رو پاکت سیگار مینویسن : “دخانیات ، عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان اور است ؟” کاش یکی هم روی کارت پستالهای عاشقونه ی ما مینوشت : “عشق ، عامل اصلی تنهایی و برای قلب ضرر دارد !”
Kuzey
از تــو حــرف می زنــم
امــــا روحــت هم از نوشــــته هــایم خبــر نــدارد
ایــــرادی نــــدارد یــاد تــو
به نوشتــــه هــایم رنــگ می دهــد
شــایــد دیگــری بخــــواند و آرام گیــــرد ذهــــن پریشــــانش…
Kuzey
تــلـخ اســت ایــن روزهـــا! کــه قرار اســت ازتــو ... کـه آرام جــانمــی بــرای دلــم یــک رهـگــذر مـعـــمولی بـسـازم...!
Kuzey
گآهے ، هر از گآهے
فآنوωـ یآدت رآ بـے چرآغ و چلچله روشن کنـґ
خیآلت رآحت من ھمآن منـґ
هنوز هـґ در این شبهآے بے خوآب و بے خآطرہ
میآن این کـوچه هآے تآریک پرωـه میزنـґ
امآ بـه هیچ ωـتآره ے دیگرے ωـلآ ґ نخوآهـґ کرد ، خیآلت رآحت ...
Kuzey
اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه چون تو باهاش خوبی مثل اینه که توقع داشته باشی یه گرگ تورو نخوره چون توام اونو نمیخوری!
Kuzey
کسانی که از خود می رنجانیم مثل ساعت هایی میمانند که صبح دلسوزانه زنگ می زنند و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم بعد می فهمیم که خیلی دیر شده !
Kuzey
پدر پشت در نقاب خنده هایش را می زند و غم هایش را در جیبش می ریزد و وارد خانه می شود پدر ناراحتی هایش را پشت روزنامه پنهان می کند پدر در تمام آینه ها فریاد می زند : “حال من خوب است” پدر دوستت دارم ها را با چشمانش می گوید چون عشق پدر همیشگی است پدر ، سایبان لحظه های بارانی چشمان پدر ، شعری است مردانه پدر سرباز کهنه کار جبهه های روزگار پدر برای من همیشه پدر خواهد ماند !!!