Kuzey
“اگر منتظر لحظات شاد هستی،تا ابد منتظر خواهی ماند اما اگر باور کنی که شاد هستی،تا ابد شاد خواهی ماند.“
Kuzey
هر شب … به خودم قول می دهم که فراموشـت کنم ! وقتی عکست را می بینم تو را که نه ... قولم را فراموش می کنم… !
Kuzey
کاش میشد:بچگی را زنده کرد کودکی شد،کودکانه گریه کرد شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود آن قیامت، که دمی بیش نبود! فاصـــــــــله با کودکی هامان چه کرد ؟ کاش میشد ، بچگانه خنده کرد .
Kuzey
یه وقتـایی هـم هســت که مزه ی بودن یکی یه جوری رفته زیر دنـــدونت !! که وقتی ازش دوری همه چی میشه زهرمــــار!
Kuzey
رشته ی محبت را باید به ضریح دلی بست
که خیال کوچ کردن نداشته باشد …
همیشه رفتن، رسیدن نیست
اما برای رسیدن باید رفت
حتی اگر تمامی کوچههای زمین بنبست باشد
راه آسمان باز است
Kuzey
رفــتــﮧ ای ؟
بـــﮧ درک !
هنــوز هم بهـــتریــن هـا وجـــود دارنـــ
دنــبال ڪسی خواهــــم رفــت ڪــــﮧ مــرا
بـــﮧ خاطـــر خــودم بــخواهـد
نـه زاپــاسی برای بازیـچـه بودن
Kuzey
هــمـیـشـہ نـمـے شــود با بـے פֿــیــالــے گـفــت : تـنـہـــا آمــده اґ ٬ تــنـہـــا مـے روґ . . . یــڪـ وقــت هـایــے شـایــد פــتــے بــراے سـاعـتــے یــا دقـیـقــہ اے . . . ڪــم مـے آورے دل وامــانــده ات یــڪـ نـفـــر را مــے פֿـــواهــد . . .
Kuzey
کاش دنیــــــ ا هـــــم سریـــــال ایرانـــــــ ی بـود ! آخـــرش همــــ ه عاقـبـــــــت بخیــــــ ر مـــــــ ی شدیــــــــم. . . !
Kuzey
مـَن هـیـچ اعتقــآدی بـِـه نـیـمـِـه گـُـمشـدهـ ِ ندارم اینـکـه هـَـمـَـه مـی نـویســَن : نـیـمـه گـمـشدهـ ِ مـَن فـلـآن ایـن حـرفـا چــِـرت ! آخـِـه اگــِه مـال مــآسـت " چـرا گـمـشدهـ ِ " ؟ فـعـلـاً هـمـگـی " نیـمـه هـای در دســت " رو دریـآبـیـن !
Kuzey
میان ویرانه های کاخ رویاهایم نشسته ام آرزوهایم مدفون شده در زیر آوارهایش... چه کنم با دل خویش،ای کاش که من هم مدفون میشدم این زندگی کمتر زنده به گوری نیست
Kuzey
مَـن ـبــ '' مَـردیــ '' وفـآ نِمـودمـ و او پشـتِ پــآ زد ـبـِـ عشـق و اُمـیـدمـ هَـر چـهـ دادم ـبـِـ او حـلآلـش ـبـآد غیـر از آن دِلـــ کـِـ مُفـت بـخـشـیـدمـ آن نـیـز ـحـرامـشـ بــآد ...!
Kuzey
لـبـانـم بهانه میگیرند! دلشـان بازی با لب های تو را میخواهد!
Kuzey
به سلامتی اون پسری که تمام گریه هاشو کرد بعد رفت دیدن عشقش..!
فکر نکرد که غرورش میشکنه..!
به این فکر بود که شاید عشقش با دیدن اشکاش مجبور به موندن میشه…..
Kuzey
گــوشــه ی اتــاق چنبره زده ام
بـآ چشمــآنی همـواره تَـر
بآزوان لختم را ب آغوش میکشم،نوازش میکنم
حالم خوب نیست
بغضی کهنه در گلو دارم که درد میکند
سیگارم میســـوزد و میســــوزد و ....
در دودش تـ!ـو را میبینم ...
''این حالِ منه بی تو ، چـــ ه کردی با من ؟؟''
Kuzey
هــر شبـــ بـا شبــ بخیــر ــهای مــن خـوابتـــ میبــرد ... حالــا چطــوری بــرات لـالــایـی خـونـد ... کـه اینقـدر راحتـــ وجـدانـتـــ ُ خـوابـــ کــرده ؟!