Kuzey
یک فنجان قهوه تلخ یک شکلات تلخ که از گرمای فنجان در بشقاب زیرینش آب شده است ماهواره و انتن قطع شده تمام شبکه ها برفکی بیش نشان نمی دهد کلافه شده ام روی کاناپه نشستم این حال و روز من است اما این ها نشانه ی تنهای من نیست چراکه صدای باد و یاد و خاطرات تو مجال تنهایی نمیدهد (ارغوان)
Kuzey
سطر به سطر جمله هایم ، پارادوکسی از توست !مدت هاست نبودنت عادت زندگی ام هست .نه تپشی از تو ،در من جریان دارد ...نه تپشی از من ،در تو !
Kuzey
خدایــآ ...! نکند خوردن ِ این همـه غم غصه بغض حسرت حرف روزه را باطل کند ...؟
Kuzey
بــَـرآے تـــــــو… نــِمـیـدآنـم چـِـطـور مـیگـُذَرد…! امــآ بــــرآے مــن… اِنـْگــآر… خَـنـجـَر بـَـر گـَلـویـَم گــُذاشـتـہ انـد… امــآ نـِمـیـبُـرنـد
Kuzey
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم او که همین جاست کجا میرویم؟؟
Kuzey
هـمـه گفـتـند : "او" کـه رفــت ، زنـدگی کــن ! ولـــی... کـسـی درک نـکـرد کــه "او" ... خـود زنــدگــی ام بــود....
Kuzey
مــَـن بـی تــو
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــــرد؟
اصـــلا”
یــــادت هَست
کــِــه نیستــَـم…؟
Kuzey
تو دست در دست دیگری …. من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو …. مدام بر او تکرار می کنم که نترس عزیز دل… آن دستها به هیچ کس وفا ندارند….
Kuzey
این جا
آنقدر شاعرانه دروغ می گویند
و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند
که نمیدانم
در این سرزمین
با اینهمه فریب
چگونه ست که دلم هنوز
خواب باران را دوست دارد!
Kuzey
باز یا بسته ... چه فرق می کند؟ پنجره ... زخم ِ همیشگی ِ دیوار است...
Kuzey
گاهی سخت می شود … دوستش داری و نمی داند دوستش داری و نمی خواهد دوستش داری و نمی آید دوستش داری و سهم تو از بودنش فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت دوستش داری و سهم تو از این همه ، تنهایی است
Kuzey
عبــور ميکـنـم ، هـر روز از کنار نيـمکــت هـای خــالی پــارک . . . . طـوری که انگـار کــسی در آخــــرين نيــمکــت انتظــارم را ميکـشــد ! . و به آنجـا که ميــرسـم بـايــد وانمــود کـنــم ، که بــاز ديـر رسيـده ام . . !
Kuzey
شُــغـلَـش ایــטּ بُــوב بــﮯـآیَــב، عــــآشِــق ڪـنَــב... تَــنــہـآ بُــگــذآرَــב و بِــرَوَב..! نــــآمَـــــــــرב... نــِمـــﮯבآنُــ م! شــآیَــב ! مــآمـُــور بُــوב و* مَــعــذُور..
Kuzey
قله ی قـــاف که سهـــل است، من قـــله ی کــاف و لام و مــیم و نــــون و واو را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم ... اما تو با تمـــام مــــردانه گی ات، "مـــرد باش !" اگر سـراغ نگاهت را گرفتنــــد بگــو که واگذار شده ...