Kuzey
گاهی احساس آخرین بیسکوییت باقیمانده در یک بسته رادارم.....!!!!!!! تنها شکسته وازهمه بدتراینکه.... اوکه مرا میخواست دیگر سیرشده
Kuzey
دوست داشتن از عشق برتر است . و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند پایین نخواهم آورد .
Kuzey
تو اینجایی ! کنار دستم .. شانه به شانهی زندگیام تو اینجایی ! لابه لای زبان گنگ این حروف .. در فاصلهی بین سطرهایم .. در ابتدای هر بند، لبخند به دست نشستهای نه قصر می خواهم نه باغی سر سبز تنها پنجره ای می خواهم رو به خوشبخت ترین کوچه دنیا که گاهی فقط گاهی تو از آن میگذری... تو هم که ندانی نسیم عطر تنت را به همراه می آورد، تو هم که نخواهی "به یادت هستم آسمان به آسمان، کوچه به کوچه، لحظه به لحظه
Kuzey
خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کِشید خاطرات نه سر دارند ونه ته! بی هوا می آیند تا خفه اَت کنند میرسند گاهی وسط یک فکر گآهی وسط یک خیابان سردت میکنند داغت میکنند رگ خوابت را بلدند زمینت میزنند خاطرآت ؛ تمام نمی شوند بلکه تمــــامت میکنند
Kuzey
غمگینم همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده و به این فکر میکند که چگونه بمیرد ؟ گرسنه و آزاد یا سیر و اسیر …
Kuzey
مهم نیست که تو با من چه میکنی ، بیا ببین “برای تو” من با خودم چه میکنم !
Kuzey
تا تو را غرق در خاطراتت کنن :
یه آهنگ پیشواز …
دو خط شعر …
کمی هوای بهاری …
یک وجب پیاده رو …
یه جاده خلوت تو حوالی خونتون …
دو کلمه حرف …
بوی یه عطر خاص …
همه و همه کافیه برای اینکه تو چند ساعت وسط اتاقت دراز بکشی و خیره بشی به سقف ، یک آه بلند بکشی و توی دلت بگی : “سلامتی خودم و این همه صبرم” و صدای بارون بشه آرامش دهنده ترین آهنگ اون روزت …
Kuzey
عشق یعنی
وقتی شبا
عشقت بهت زنگ میزنه ونمیتونی حرف بزنی جواب سوالاشو فقط با فوت بدی اونم منظورتو بفهمه!!!
وقتیکه میبینه نمیتونی حرف بزنی بگه تا 3 میشمرم باید بلند اسمو فامیل منو بگی خانومی؟
جواب من:فووووووووووووووووووووو� �ت!!!!!
بگه:اوه اوه ببخشید عشقم بعد بلند بلند بخنده از اینکه تونسته منو اذیت کنه...
و من اینور تو دلم قربون صدقه خندهای قشنگش برم!!!
عاشقتم ماه من!!!
Kuzey
در آینه کسی دارد بغض می کند
بیایید بغلش کنید
پشتش را بمالید
به او بگویید همه چیز درست می شود
دلش می خواهد کمی دروغ بشنود
آینه را پایین تر نصب کنید
گمانم دیگر به زانو در آمده
Kuzey
یک حرف یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد … و بعضی اوقات هم یک حرف یک عمر آدم را سرد می کند … حرف ها چه کارها که نمی کنند !!!
Kuzey
تو برو ، من هم برای اینکه راحت بروی میگویم : باشد ، برو خیالی نیست …
اما کیست که نداند بی تو تنها چیزی که هست خیال توست !
Kuzey
غمگینم مثل مرده ای که توان تسلی دادن به بازماندگانش را ندارد !
Kuzey
چشمِ من ، چشمه ی زایندهِ اشک گونه ام بَستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از ، بود و نبود ...
Kuzey
توضیح نمی خواهد تمام خواهش من یک جمله کوتاه است: دلی که به تو سپرده ام ، به غم مسپار . . .
Kuzey
سخت است حرفت را نفهمند ! سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند ! حالا میفهمم که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ ، اشتباهی هم فهمیده اند . . .