Kuzey
به چشم هایت بگو ... آنقدر برای دلم ..... رجز نخوانند ... من اهل جنگ نیستم ... شـــاعـــرم ! خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم ... شعری می نویسم ، آنوقت اگر توانستی ... مرا در آغوش نگیر ...
Kuzey
ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ؛ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻦ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑُﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ... ﺍﻣﺎ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﻦ ... ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽ ﺷﻦ ... ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﮔﻦ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ... ﻭ ... ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻥ !!
Kuzey
خدایا .... خیلی ها دلمو شکستن ؛ دیگه تحمل ندارم ! شب بیا باهم بریم سراغشون .... من نشونت میدم ؛ تو ببخششون ... !!!
Kuzey
چقدر بَده ازش خبر نداشتــ ـه باشی sms بدی جوابتو نده ساعتها نگــرانش باشی بعد بایه خط دیگه بهش زنگ بزنی با دومین بوق گوشی رو برداره...قطع کنی اون وقــ ـته که می فهمی تنهـــایی اون وقته که می فهمی دیگه دوستت نداره آره ... آدما از همین جاست که تنهــ ـایی رو برای همیشه انتخاب میکنن... !!
Kuzey
آی دنیـــــا
خراب بشی یه جوری که هیـــچ وقت نشه درستــت کرد!
Kuzey
هر کسی برای خودش خیابانی دارد، کوچه ای، کافی شاپی و شاید عطری، که بعد از سالها خاطراتش گلویش را چنگ میزند...
Kuzey
هـر روز ع ـآشقـآنـﮧ تـر مـﮯ نـویسـم
تـآ تمـآم ِ زنـآלּ ِ ایـن سـرزمیـלּ...
||تـب ڪـنـنـב||
בر حسـرت ِ בـآشـتـלּ ِ مع ــشوقـﮧ اﮯ
شبیـﮧ{تـ ـو}
Kuzey
پنجره را که باز می کنی دلم می آید و لبِ طاقچه ی نگاهت می نشیند! می بینی؟! دلم بی دام و دانه جَلدِ نگاهت شده است..!!!
Kuzey
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند ! اما…. از چشـــــم هایشان معـلـوم است که اشکــــی به بــزرگی یــک سـکــــوت ، گــــوشه چشـمـشان به کمیــــــن نشــستـه...
Kuzey
نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد! امشب تمامشان را بسوزان.... شاید بتوانی تنهاییت را ببینی!!!....
Kuzey
دلگیـرمـ از ایــטּ قابهـآے مضحـڪــ بــے روح لبخندهـآے פֿـشڪــ احوال پـُرسـے هـاے معمـولــے چشــماטּ مــטּ ٺـصـویـرے از جـنس نـگـ ـآه ٺـ ـ ـ ـو مے פֿـواهـد . . .
Kuzey
هنگامی که دست هایم را به وسعت همه ات بــــاز می کنم آنگاه هیچ را بغل می کنم و این است همه ی . . . سهم من از تــ ــ ـــو
Kuzey
دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • • جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ بــَــرایــَــم پــُــرنــمـــی کــــنــد • • • راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو: " دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد "
Kuzey
کنار پنجره ی تنهاییم میان هاله ای از غم بین پیچک های کنار نرده ته نشین شده ام
Kuzey
یـا دیـوار هـاے مـا مـوش نـدارنـد یـا مـوش هـا کـر شـده انـد ،
و نـمـے شـنـونـد صـدای نـالـه هـاے پـر از بـغـضـم را . .
مـوش هـم مـوش هـاے قـدیـم . .