Kuzey
آدم ها فقط آدم هستند نه بیشتر , نه کمتر اگر کمتر از چیزهایی که هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای ... اگر بیشتر از آن حسابشان کنی , آنها تو را می شکنند... بین این آدم ها , فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه ...!!!"
Kuzey
سراب هم که دیدی تظاهر کن که داری ازش آب میخوری و سیراب میشی !!! نزار به دروغش افتخار کنه !!!
Kuzey
لاک غلط گیر را برمی دارم و “تو” را از تمام خاطراتم پاک می کنم … “تــــــــــــو” غلط اضافیِ زندگیم بودی …
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
عطش دلزده گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم گاهی از حوصله خسته به خودم می پیچم گاهی از کثرت بیهودگی حتی هیچم لحظه هایی است که من از تو و خود بیزارم لحظه هایی که به حال دل خود می بارم لحظه هایی است که من گنگم و بی ایمانم در دل غربت هر خاطره جا می مانم با خودم از عطش دلزده ای می گویم راه ترک دل نفرین شده را می جویم از خدا راهِ رهایی ز تو را می خواهم ساده از عمر نگاهم به دلت می کاهم گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم از تماشای دل خستۀ خود می میرم لحظه هایی است که من میل رهایی دارم از خودم از تو و از عشق و جنون بیزارم
Kuzey
گفت جبران میکنم، گفتم کدام را؟ عمر رفته را؟ روی شکسته را؟ دل مرده اماتپیده را؟ حالا من هیچ؛ جواب این تار موهای سفید را میدهی؟ نگاهی به سرم کرد و گفت چه پیر شده ای؟ گفتم جبران میکنی؟ گفت کدامش را...
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم
Kuzey
شما یادتون نمیاد … یه روزی وقتی ناهارمون مرغ بود میگفتیم : اه بازم مرغ ؟ مرغ شدیم بسکه مرغ خوردیم … .
Kuzey
قطاري سمت خدا ميرفت ، همه مردم سوار شدند ،
وقتي به بهشت رسيد همه پياده شدند يادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت
Kuzey
چه بسا کفتارهایی که بر روی جسد شیر رقصیدند، شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند، ولی نمی دانستند شیر ،شیر میماند و کفتار همان کفتار
Kuzey
یک جمله خیلی معروف از همه مادر بزرگها:
ایشاالله هر وقت دست به خاک میزنی طلا بشه بچه.
الهی چقدر دلم تنگ شد براش روحش شاد.
Kuzey
می خواهم برگردم به روزهای کودکی : آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود… عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد… بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود… بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند… تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند… تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود… و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود…
Kuzey
دختره پست گذاشته : مُردم از تنهایی ...
پسره زیرش نوشته :
نشونی بده با بچه محلا بیایم خونتون از تنهایی در بیای !!!
واقعا این پسرای با معرفت كه به فكره بچه محلاشون هستن رو می بینم بغضم میگیره ...
ببخشید اشك نمی زاره مانیتورو ببینم ...
Kuzey
همه مرا به خنده های با صدا می شناسند ، این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا !
Kuzey
اینجا همــــه یا , سنگ میفروشند ! یا , سنگ میزنند ! یا , ســـــــنگ می انـــدازند ! یا , ســــــنگ دل اند ! ... یا نگاهـــــــــشان سنگــــــین ! مانــــده ام با این دل بلورین ایـــــــنجا چه میکنم .... ! ! ! !