Kuzey
هروقت بين رفتن و موندن مردد موندي شير يا خط بنداز مهم نيست كه شير مياد يا خط..! مهم اينه كه اون لحظه اي كه سكه داره رو هوا ميچرخه يه دفعه بفهمي... كه دلت بيشتر ميخواد شير بيفته... يا خط!!
Kuzey
دیگر از آن همه شیطنت و شلوغی خبری نیست آنقدر به خاطر ضربدرهای جلوی اسمم چوب روزگار را خوردم که تبدیل شدم به ساکت ترین شاگرد کلاس زندگی … !
Kuzey
گـاهـی بـرای او چـیـزهـایـی مـی نـویـسـی بـعـد پـاک مـی کـنـی . . پـاک مـی کـنـی . . . او هـیـچ یـک از حـرف هـای تـو را نـمی خـوانـد امـا تـو تـمـام حـرف هـایـت را گـفـتـه ای . . .
Kuzey
وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي حق نداری دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ... وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني حق نداری پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ... وقتي موندنی نيستي حق نداری از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی... وقتی دلت به بودنش شك داره حق نداری بهش بگی عشقم... وقتي هميشه دنبال يه حرفی،بحثی،سندی، بهانه ای كه تركش كنی حق نداری ادعای دوست داشتن كنی... وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... حق نداری زمينش بزنی ...
Kuzey
گـریستـــن بـه اشـک نیسـت
گـاه مـی تـوانـد ,
کشـیدنِ سیگـاری بــاشد
کـه در فـاصلــه ی هر پـک
بـه آتـش اش خـیره مـی مـانـی .
Kuzey
نمیدانم چرا اما هر بار که عاشق شدم او فقط خندید و به سرعت دستم را که سالها در دستش بود رها کرد
Kuzey
. گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری گفتم:اگه نکشم میمیرم گفت:اگه بکشی با درد میمیری گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره گفتم:هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟ یه کم نگاهم کرد و گفت : بکش .....
Kuzey
دلم یک آدم برفی می خواهد تا وقتی حرف هایم را شنید آب شود ، نباشـــــــد دیـــــــــــگر !!!
Kuzey
ای کاغذ سفید که همه دردهایم را به دوش میکشی ! یک بار دیگر بر رویت مینویسم : “بی نهایت دوستش دارم …”
Kuzey
ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺗﻦ ﺑﻌﺪﺵ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ..
ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺸﯽ..
ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻌﺪ 18 ﺩﯾﮕﻪ ﯾﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﯾﺎ ﺳﺮﺑﺎﺭ..
" ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﯽ "
ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﺩﻝ
ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ " ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ "
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘـــــــــــــــﯽ ﻫﻤﻪ ﭘﺴﺮﺍ...
Kuzey
چه زخم هایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم که هیچ نوازشی بی درد نیست !
Kuzey
از هیچـــی نتـرس فقـط از این بتــرس که وقتــــی ناراحتــم میکنـی ، یکــی پیـدا شه که آرومـــــم کنـه !
Kuzey
آسمان ببار که زمین غسل میخواهد انگار
Kuzey
صندلیت را کنار صندلیم بگذار ! همنشینی با تو یعنی “تعطیلی رسمی تمام دردها”
Kuzey
گاهی حرفهایت را فقط باید به خدا بگویی گاهی باید ب سرعت عبور کنی از لاب لای مردمی ک انسانیت را دفن کرده اند و سرت پایین بیاندازی و چشمانت را ب زمین بدوزی تا اندوهت از چشمانت سرازیر نشود گاهی یک مشت بغض را باید هشت ساعت یک بار با یک لیوان آب سربکشی و دراز بکشی تا تسکین یابی گاهی حرف را باید خورد..... گاهی حرف را باید خاک کرد.... این روزها حرفی مطابق خواسته ی دیگری نباشد [!] میشود این روزها حقیقت [!] میشود راستی چقدر تلخی ای حقیقت برای آنانکه ب شیرینیه دروغ عادت کرده اند غافل از اینکه همه مبتلا میشوند به مرض قند دیگر این روزها تصمیم گرفته ام با خودم صحبت کنم ،درست مثل همانهایی که دیوانه خطابشان میکنی گاهی سکوت لازم است در برابر ناشنوایان ظاهربین گاهی یعنی همیشه...یعنی الآن وچقدر سخت میکاهد از جانم این سکوت مبهم