Kuzey
ڪفشهآیـ ـت پـ ـر از رفـ ـتـ ـלּ چِشـ ـم هآیـ ـت پـ ـر از جآבه هآے בور و ڪولـ ـه پشتـ ـﮯ اتـ پـ ـر از حرفـ ـهـآے نآگفتـ ـه ! چقـ ـבر خوب اسـ ـت בستانـ ـت رآبـﮧ فاصـ ـلـﮧِ בور عـ ـاבت בاבه اے ! پـ ـاهایـ ـت را بـﮧ رفـ ـتـ ـלּ هآے בور ! لـ ـب هآیـ ـت رآ بـﮧ سکـ ـــــوت! و خآطراتـ ـت رآ بـﮧ فرامـ ـوشـــ ـﮯ ! بـﮧ تـ ـــو حسوבیــم میـ ـشـ ـوב !
Kuzey
خواب هایم بوی تن تو را می دهد نکند… آن دورتر ها… نیمه شب… در آغوشم میگیری…!
Kuzey
▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▌
× مـَטּ اینجآیَمـ..!
× جآیـے ڪِـﮧ وَقتِـ رَفتَنَت ایستآدِهـ بُودے وُ نِگــــ♥▒♥ــآهَمـ مـے ڪَردے..!
× آمَدِه اَمـ تآ بِبینَمـ اَز اینجآ چِگُونِــﮧ بُودَمـ ..
× ڪِـﮧ تُو اَشکـ هآیَمـ رآ نَدیدے..!!!!
▌ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄ ▌ ▄ ▄
Kuzey
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم
به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم
همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير
چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم
Kuzey
بيا با هم در پاییزی عاشقانه قدم برداريم با هم فقط يک خانه مانده يک ثانيه يک نفس یک عشق برای همیشه بيا بيا با من باش در کنار من تا من وتو ما بشود خودم را که دردستانم جاريست بگير دستانم را بگیر و قدرت حرکتم را راستي یه چیزی خیلی تغییر کرده اي با وفا و نجيب شده اي اما می دانم نمي شود تو را به دست آوردن افسوس..
Kuzey
دیر آمدی موسی !! دوره اعجازها گذشته است ... عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن ، که کمی بخندیم ...
Kuzey
میگن سه موقع دعا برآورده میشه: یکی وقت غروب یکی زیر بارون یکی هم وقتی دلی میشکنه من وقت غروب زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه...
Kuzey
آل اســـتــــــآر ـهـــآيـم كجـــــآسـت؟!
ديــــرم شـــده !!
قــــرآر دارم بـــآ جــدول ـهـآي كنــــآر خيـــــآبـــآن!!!
Kuzey
وَقــــــْــتے گــَـنــــْـد زَבےْ بہ زنــْـــدِگــــِے طــــَــرفْ ، حَـבاقـــْـــل وَقـــْــتِ رَفــــْــتَـטּ ، בَهــــنِتو بــــِــــبنْد ، نَگــــُــو قِسمَــــــتْ نَشــُــــــــــــــد !!!
Kuzey
هـر روز ، خـطـ خـطے هـآیـمـ ، بے معـنے تـر از دیـروز مے شـونـد .. ! جز خودمــ ، هـر کے بـخـوآنـد ، خـنـدہ اش مے گیـرد .. ! امآ ... مـטּ هر کلمـہ رآ بآ بـغض رآهےِ کآغـذ مے کنمـ .. !
Kuzey
دستت رو به من بدهـــــــ یـــــــــادت باشــــــــــــد زن ها از تنهایــــــــیــــــــشان گریــــــــــــه میــــــــکنند ومـــــــــــــــردان گریـــــــــــــه شــــــــــــان را در تـــــــــــــنــــــــــ هایی
Kuzey
وقتي زني.. با تمام غرورش، با تمام احساسش، با تمام دانه هاي اشکش، ميگويد.. "دلــــم برايت تنگ شده".... يعـــــني.. دوستــــــت دارد....!!
Kuzey
شُـدم مِـثه یـه نـَخ سیـگآر
کـه دورَم پـُــره از فَـنـدک...
Kuzey
این شـــــــعرها را باید گذاشــت درکــــوزه و آب شـان را خــــورد وقتی هنـــوزعرضــــه ندارند تــــو را عــاشــــق کننــــد !
Kuzey
تـیرِ هـیـچ ڪـدام از شـعـرهـایـم در دلِ سـنـگـے اَت اثـر نـڪـرد ! ایـטּ یـڪـے ڪـلـہ ات را هـدف گـرفـتـہ . . . مـے خـواهـم مُـخـت را بـزنـم پـنـــــــــــــــاه بـگـیـر