Kuzey
زخمی بر پهلوی منست روزگار نمک میپاشد ومن پیچ وتاب میخورم و همه میگویند چه خوب می رقصی
Kuzey
عشقتـــ رآ پنهآטּ میڪنـے ڪـہ مرכآنگیتـــ פֿـכشـہ כـار نَشـوכ ! اَפֿـمـ میڪنـے ڪــــہ مهربآنیَتـــ رآ پنهـــــآטּ ڪنے ! مَـرآ " شُمــآ " פֿـَطآبـــ میڪُنے ڪِـہ هَوآیے نشَومـ ! اَمـآ نمــیـכانـے ! نمـیــכانے ڪـــہ چقَـכر ایــטּ هـآ بـہ تـو مـے آینـכ ! و مـَـטּ כیــوانـہ تـَر میشوَمـ
Kuzey
به سیـــــــــــــــــــــــ ـم آخر… ساز میزنم امشــــــــــــــــــــــ ــب…! به کوری چشم دنیــــــــــــــــــــــ ــا…. که ســــاز مخالـــــــــــــــــــــ ـــف میزنـــــــــــــــــــــ ـــد… با من….!!!!!!
Kuzey
کـ ـ ـ ـــاش دستم را بگیری و زیر گوشم زمزمه کنی: که پشت همه خوابهای ناآرام تو چیزی بیش از نگـــــــرانی های زنانه نیست کـ ـ ـ ـــاش دستت را بگیرم و زیر گوشت زمزمه کنم: که پشت نگرانی های زنانه من مـــــردی ایستاده که دیـــــــــوانه وار دوستش دارم.
Kuzey
اگه یه روز تنها شدی ، بغض کردی و دلت می خواست گریه کنی ولی دلیلی واسه گریه کردن نداشتی بدون دل خدا واست تنگ شده و می خواد صداش کنی!!!.......
Kuzey
میـدونی بن بسـت زنـدگی کـجـاست ؟؟؟ جــایــی کـه نـه حـــق خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن
Kuzey
عادتــــــ ــــ ـ نَکرده ام هَنــــوز... خیال می کنَــــم روزی باز می گردی آرام از پشتــــــ سر می آیی، مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا می زنی و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســـ ـــ ـد .
Kuzey
مواظبه خودتون باشین ....شبتون پر از ستاره.
Kuzey
یکـــــــــ قدم که به سمتتــــــــــ می آیمـــ یک قدم عقبــــــــــــ تر میروی کاش میدانستی پا برهنه روی سیم خاردار جـــــــــــلو آمدن چقـــــــــــــــــدر درد دارد....
Kuzey
آهای تویـی کـه جای من رو گـرفتی یادت باشه . . خیلـــی پاســتیل دوسـتــــ داره هی بهـش نگو این کارو بکـــن اینکارو نکــن عصبی میشــه... وقتیـــــ مریضه حالشــ رو بپرس دوستــــ داره بدونه نگرانشی... چیزی رو 2بار تکـــرار نکنـــــ بدش میاد... یه وقـــت نصیحتش نکنیـــــ ! ناراحتـــــ میشه.... خستــــه که باشه یا وقــــتی از خواب پا میشــه صداش دیوونتــــــ میکنه... . کارتون دوستـــ داره ببینه یه وقتــــ مسخرش نکنی! کودکــــــــ درونش زندســــ.... اون همه چیــــــز من بود ...
Kuzey
تازه پیدایش کرده بودم بی هیچ واسطه ای یادمه یه روز خسته و ناامید از این انزوای فکر و اندیشه و احساسم می رفتم تا در میان هیاهوی شهر خود را گم کنم او را دیدم نگاهش در من اشوبی به پا کرد امیدوار شدم دنیا زیبا ورنگی شد از بیهودگی نجات یافتم و من که خیلی وقت بود موقع تنهایی هیچ ننوشته بودم ناخوداگاه دست به قلم بردم و نوشتم تو داری مرا به یغمای نگاهت میبری اما حالا فهمیدم که تو......
Kuzey
رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد چه شبی بود و چه روزی افسوس با شبان رازی بود روزها شوری داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ، هی می پراندیم در آغوش فضا ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند
Kuzey
دست ها گاهی طوری رفتار میکنند ، که انگار عضو ِ جدایی از بدن آدم هستند ! دست ها عاشق میشوند ! دیوانه میشوند ! دلتنگ میشوند ! دست ها حتی گاهی… از غصّه می میرند …! مهم نیست هوا گرم باشد یا سرد من بهانه می گیرم و تـو دهانم را ، با یک بوسه ببند …
Kuzey
هے مرد ! بغض مے ڪنم وقتے مے بينم حتے به انـدازه سيگار هم به مـن اعتماد نـدارے ! بغض مے ڪنم وقتے مے بينم به جاے انگشتانِ مـن تـن نحيف سيگار در ميانِ انگشتانت جا خوش ڪرده است ... مے فهمے ؟! بغض مے كنم وقتے مے فهمم به انـدازه سيگار هم آرامش بخش قلب زخم خورده ات نيستم ...
Kuzey
شروع می شوﮮ بـﮧ سوﮮ حقیقت مـیـ בوﮮ غافل ازین کـﮧ حقیقت تو فرصت باقـﮯ نمانـבه ای است کـﮧ برایت مانــבه گذشتـﮧ ات، حال تو حتــﮯ آینــבه را از בست داده اﮮ آرے، این حقیقت توست تلخ בرست مثل آפֿرین قهوه ی פֿבاحافظـﮯ