دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Kuzey

یه پسرایی هستن که . . . صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچ... درباره »
Kuzey
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

(43 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(142 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

Kuzey
Kuzey

زخمی بر پهلوی منست روزگار نمک میپاشد ومن پیچ وتاب میخورم و همه میگویند چه خوب می رقصی

Kuzey
Kuzey

عشقتـــ رآ پنهآטּ میڪنـے ڪـہ مرכآنگیتـــ פֿـכشـہ כـار نَشـوכ ! اَפֿـمـ میڪنـے ڪــــہ مهربآنیَتـــ رآ پنهـــــآטּ ڪنے ! مَـرآ " شُمــآ " פֿـَطآبـــ میڪُنے ڪِـہ هَوآیے نشَومـ ! اَمـآ نمــیـכانـے ! نمـیــכانے ڪـــہ چقَـכر ایــטּ هـآ بـہ تـو مـے آینـכ ! و مـَـטּ כیــوانـہ تـَر میشوَمـ

Kuzey
Kuzey

به سیـــــــــــــــــــــــ ـم آخر… ساز میزنم امشــــــــــــــــــــــ ــب…! به کوری چشم دنیــــــــــــــــــــــ ــا…. که ســــاز مخالـــــــــــــــــــــ ـــف میزنـــــــــــــــــــــ ـــد… با من….!!!!!!

Kuzey
987.jpg Kuzey

کـ ـ ـ ـــاش دستم را بگیری و زیر گوشم زمزمه کنی: که پشت همه خوابهای ناآرام تو چیزی بیش از نگـــــــرانی های زنانه نیست کـ ـ ـ ـــاش دستت را بگیرم و زیر گوشت زمزمه کنم: که پشت نگرانی های زنانه من مـــــردی ایستاده که دیـــــــــوانه وار دوستش دارم.

Kuzey
128354882215.jpg Kuzey

اگه یه روز تنها شدی ، بغض کردی و دلت می خواست گریه کنی ولی دلیلی واسه گریه کردن نداشتی بدون دل خدا واست تنگ شده و می خواد صداش کنی!!!.......

Kuzey
Kuzey

میـدونی بن بسـت زنـدگی کـجـاست ؟؟؟ جــایــی کـه نـه حـــق خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن

Kuzey
Kuzey

عادتــــــ ــــ ـ نَکرده ام هَنــــوز... خیال می کنَــــم روزی باز می گردی آرام از پشتــــــ سر می آیی، مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا می زنی و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســـ ـــ ـد .

Kuzey
Kuzey

مواظبه خودتون باشین ....شبتون پر از ستاره.

Kuzey
Kuzey

یکـــــــــ قدم که به سمتتــــــــــ می آیمـــ یک قدم عقبــــــــــــ تر میروی کاش میدانستی پا برهنه روی سیم خاردار جـــــــــــلو آمدن چقـــــــــــــــــدر درد دارد....

Kuzey
13271306551.jpg Kuzey

آهای تویـی کـه جای من رو گـرفتی یادت باشه . . خیلـــی پاســتیل دوسـتــــ داره هی بهـش نگو این کارو بکـــن اینکارو نکــن عصبی میشــه... وقتیـــــ مریضه حالشــ رو بپرس دوستــــ داره بدونه نگرانشی... چیزی رو 2بار تکـــرار نکنـــــ بدش میاد... یه وقـــت نصیحتش نکنیـــــ ! ناراحتـــــ میشه.... خستــــه که باشه یا وقــــتی از خواب پا میشــه صداش دیوونتــــــ میکنه... . کارتون دوستـــ داره ببینه یه وقتــــ مسخرش نکنی! کودکــــــــ درونش زندســــ.... اون همه چیــــــز من بود ...

Kuzey
alone_love_girl_boy.jpg Kuzey

تازه پیدایش کرده بودم بی هیچ واسطه ای یادمه یه روز خسته و ناامید از این انزوای فکر و اندیشه و احساسم می رفتم تا در میان هیاهوی شهر خود را گم کنم او را دیدم نگاهش در من اشوبی به پا کرد امیدوار شدم دنیا زیبا ورنگی شد از بیهودگی نجات یافتم و من که خیلی وقت بود موقع تنهایی هیچ ننوشته بودم ناخوداگاه دست به قلم بردم و نوشتم تو داری مرا به یغمای نگاهت میبری اما حالا فهمیدم که تو......

Kuzey
Kuzey

رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد چه شبی بود و چه روزی افسوس با شبان رازی بود روزها شوری داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ، هی می پراندیم در آغوش فضا ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند

Kuzey
Kuzey

دست ها گاهی طوری رفتار میکنند ، که انگار عضو ِ جدایی از بدن آدم هستند ! دست ها عاشق میشوند ! دیوانه میشوند ! دلتنگ میشوند ! دست ها حتی گاهی… از غصّه می میرند …! مهم نیست هوا گرم باشد یا سرد من بهانه می گیرم و تـو دهانم را ، با یک بوسه ببند …

Kuzey
Kuzey

هے مرد ! بغض مے ڪنم وقتے مے بينم حتے به انـدازه سيگار هم به مـن اعتماد نـدارے ! بغض مے ڪنم وقتے مے بينم به جاے انگشتانِ مـن تـن نحيف سيگار در ميانِ انگشتانت جا خوش ڪرده است ... مے فهمے ؟! بغض مے كنم وقتے مے فهمم به انـدازه سيگار هم آرامش بخش قلب زخم خورده ات نيستم ...

Kuzey
Kuzey

شروع می شوﮮ بـﮧ سوﮮ حقیقت مـیـ בوﮮ غافل ازین کـﮧ حقیقت تو فرصت باقـﮯ نمانـבه ای است کـﮧ برایت مانــבه گذشتـﮧ ات، حال تو حتــﮯ آینــבه را از בست داده اﮮ آرے، این حقیقت توست تلخ בرست مثل آפֿرین قهوه ی פֿבاحافظـﮯ