Kuzey
و هیچکس نفهمید که چه شدم … من نه ماه بودم نه خورشید اما هیچ دلی سراغ مرا از آسمان تنهایی اش نگرفت !
گویی ابرها هیچ اند و فقط ابرند و باید ببارند …
و من تنها باریدم !
Kuzey
مثل عکاســی ماهر نگاهت میکنم…
از نزدیک ترین زاویه ممکن،
و سرت را دقیقا” رو به رویم نگه می دارم
خورشید را روی صورتت پخش می کنــم
و در ذهنم
از امروز تو عکس می گیرم،
برای روزهایی که نیستی…!
Kuzey
عکس و مکث ! نمیدانم چر ا نمیتوانم بی مکث از عکسهایت رد شوم چهره ی مینیاتوری تو از پس قاب هم, همچون پخش زنده ی فوتبال هیجان انگیز است
Kuzey
نــــــــــــه !
هوا سرد نیست !
سرمای کلامت ، دیوانه ام میکند
بی رحم !
شوق نگاهم را ندیدی ؟
تمامه من به شوق دیدنت ، پر میکشید
ولی . . .
همان نگاه بی تفاوتت
برای زمین گیر شدنم کافی بـــــود
Kuzey
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید دور ک می شوم صدای باران بگو تکلیفم با چشمهایم چیست . . . ؟ لنگر بیندازم و عاشقی کنم ، یا چتر بردارم و دلبری کنم . . . !؟
Kuzey
اگـﮧ مَغرور بودלּ کِلآس בاره ... اگـﮧ بے مَحلے کِلآس בاره ... اگـﮧ چَندتآ "بـ ـے اف"..."جـ ـے اف" داشتَـלּ کِلآس בاره ... اگـﮧ بے غیرَتے کِلآس בاره ... اگـﮧ واقعاً هَمـ ـﮧ اینآ کِلآس בاره ... مَـלּ تَرجیح میدَم بے کِلآس تَریـלּ آدَم روے زمیـלּ بآشَم ...!!
Kuzey
نیستى که بریزمت روى عمیق ترین زخمم! نیستى که نمیرم نیستى! از این همه زخم هاى خالى نه از اینهمه که نیستى مردم…!!!
Kuzey
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه*ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان*زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گامِ تو تکرار کنان، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا، - خانه*ی کوچک ما سیب نداشت.
Kuzey
کــاش مَن دیگــَری بودم… مــی نشستمــ روبِـروی خـودَم ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَم… تــا ببینَم حـَرفـــ حسابَم ” چیست “؟؟؟ خــُدایـآ … بـَراے خآمـوشے شـَبــ هـاے انتـِظآرم فـَقـَط یکـــ [ فـوتــ ] کآفیـωـتــ ! خـآموشـَم کـُטּ …! خـَωـتـﮧ ام ..
Kuzey
خسته شدم! از بس آرزو كردم اما ديگران ب آن رسيدند.....
Kuzey
ﻣـﺮﺩِ ﻣـﻦ ﺗﮑـﯿـﻪ ﮔـاﻫــﻤــ ﺑــﺎﺵ... ﻣـﯿﺨــﻮﺍﻫـﻤــ ﺳــﻨـﮕــﯿـﻨـﯽِ ﻧـﮕﺎﻩِ ﻣـﺮﺩﻣـِ ﺣــﺴـﻮﺩِ ﺍﯾـﻦ ﺷــﻬـﺮ ﺭﺍ،، ﺗـــﻮ ﻫــم ﺣــﺲ ﮐـﻨﯽ... ﺍﯾـنﻫـﺎ ﻧـﻤـﯿـﺘﻮﺍﻧـﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﻨـﺪ ﮐﻪ ♥من و تو ♥ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻪ ﻫﻤــ مﯽ ﺁﯾیـﻢ…
Kuzey
در گذر از جاده ی زندگی آموختم
کسانی را که بیشتر دوست می داری
زودتر از دست می دهی
Kuzey
چــہ قــــــــدر دوســـــت داشـــــتم
تــــــمام دلتنـــــــگے ايـــــن روزهـــــا را
با كـــــسے تقســـــــيم مـــــے كـــــردم
ويــا كســـــے بـــــود
بـــراے گـــوش دادن
و درد دل كــردن بمـــــانـــــد
كـــــه آنقـــــدرفاصلــــــہ زيـــــاد شـــــده
كـــــه هـــــر چــــــہ فـــــريـــــاد ميـــــزنمـــــ
گويــا صــــــــدايم را
نــــــہ
"تــــــــو" ميشـــــنوے
و نـــــہ
هيـــــچ كـــــســـــہ ديـــــگـــــر
Kuzey
:گـ ـآهے دِلـَـمـ مےخوآد یِکے اَزَمـ اِجـ ـآزِهـ بِخوآد ،کـِہ بیـ ـآد تو تَنـهـ ـاییمـ ...وَ مَـטּ اِجـ ـآزِهـ نَـدَمـ !وَلے اوטּ بے تَفـ ـآوُتـ بــِہ مُخـ ـآلِفَتَمـ بیـ ـآدُ آرومـ بَغَلَمـ کُنـِہ بــِگـِہ :مَـگـِہ مـَטּ مُــ ـردَمـ کـِہ تـَنهـ ـآ بــِمونے
Kuzey
اینجا انتهای زمین است...
درست لحظه ی مرگ انسانیت...
جایی که دست های مادران بوی خون می دهد!!!
بوی "جنایت"
و آبهای راکدش طعم کودکانی را می گیرد که بی نفس خفه می شوند در
خفقان این نکبت آباد!
معصومیت ها دریده می شوند...
و "آدم "ها...
همین ما آدم ها...
چه ساده می گذریم از کنار درد هایمان
"این درد های مشترک"
اینجا انتهای زمین است...
درست همین جایی که ما ایستاده ایم!!!!