Kuzey
وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم . تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی
Kuzey
عاشق نشو ؛
یا اگه عاشق میشی عاشق کسی باش ،
که تو ساده ترین لباس تورو به همه نشون بده !
و بگه : این دنیای منه … !
Kuzey
نه” رضا”ست… نه “ضامن آهو”… اما هرچه هست؛ خیلی غریب است حال این روزهای من…!!
Kuzey
چه سخت است تشییع عشق روی شانه های فراموشی، وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست تا رهگذری بر بی کسی فاتحه بخواند!
Kuzey
از این پس تنها ادامه میدهم، در زیر باران حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم… میخواهم تنهاییم را به رخ این هوای دو نفره بکشم…..! باران نبار من نه چتر دارم نه یار…
Kuzey
دنیا را بغل گرفتیم… گفتند امن است، هیچ کاری با ما ندارد… خوابمان برد… بیدار که شدیم، دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم!
Kuzey
«روزگار غریبیست نازنین!»..ادامه در
Kuzey
در آن شبی که برای همیشه می رفتی در آن شب پیوند . . . . طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت کدام ترس تو را این چنین عجولانه به دام بسته ی تسلیم تن فرو غلتاند؟!
Kuzey
بگذر از من بگذر از من، من و تنها بزار با من بگذر از من، بگذر از دیوونه هایی که گذاشته سر به دامن بگذر از من، که نگاهم دیگه دنبال کسی نیست بگذر از من، همه رفتن از کنارم تو برو اینم غمی نیست من خودم یه کوه غصه ام تو کنایه هاتو کم کن من که از خودم شکستم برو و سایتو کم کن بگذر از تلخی حرفام اگه گنگ و بی دلیلن اگه دست و پا شکستم اگه خسته و علیلم من به انتها رسیدم دیگه امیدی ندارم چیزی از تو من نمی خوام گله از کسی ندارم بگذر از من بگذر از من که منم دلگیرم از من بگذر از این دل زخمی که گذاشته سر به دامن
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
صف میکشند دلتنگیهای من چون دانه های تسبیح به نخ کشید شده چقدر بکردانم دانه ها ر ا تا تو بیایی ...
Kuzey
دلم تنهاترين دلهاست اينجا كه از دست رفاقت تير خورده دلم با پاي خسته لنگ لنگون تن زخميشو از كوي تو برده قديما مونسو يارش تو بودي ولي حالا دلم تنهاترينه چه خوش بودم به حرفاي دروغت كه عشق تو پناه اخرينه............. هه به قول يكي كه ميگفت: رفتن كسي كه لياقت نداشت بمونه فاجعه نيست نعمته !!!!! رنج تنهايي بهتر از گدايي محبته
Kuzey
مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره سرخ-گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه است به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است
Kuzey
طفلک آن گل سپیدی که آن روز به خاطر نیامدنت پرپر شد از دل خودم هم بهتر است چیزی نگویم…