Kuzey
عمریست غم و درد نشانم داده در آتش سینه اش امانم داده رنجور ترین درخت باغش هستم هر بار مرا دیده تکانم داده
Kuzey
همیشه در سختی ها به خودم میگفتم : ” این نیز بگذرد . . . ” هنوز هم میگویم . اما حال میدانم آنچه میگذرد عمرِ من است ، نه سختی ها !
Kuzey
تنها اتفاق خوب اين روزهاي من
تويي
که بايد بيفتي
...
و
نمي افتي...
به خاطر دلايل مذهبي از هم جدا شديم
تو فكر مي كردی خدایی
من قبول نداشتم!!
Kuzey
یادت باشـــــــــد دلت که شکست، سرت را بگیری بالا ..! تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش. حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است.. مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین، مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود… صبور باش و ساکت. بغضت را پنهان کن، رنجت را پنهان تر ...
Kuzey
اگه میخواى یكــــــیو از دست بــدى...! فقط كــافـیـه دوســـــــــــتـش داشـته باشـى .... هــــــــــــــــــمـیـن كـــــــــافـیـه .. .. .. !!!!!!!!
Kuzey
همیشه چوب ســــــــــــوختنی نیست … خــــــوردنی هم هست ما گاهی چوبِ ســــــــــادگیمون رو میــــــــــــ خوریم . . .
Kuzey
دوباره صدایم کن . نیمکت عاشقی یادت هست؟ کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.. بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود، برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت.. او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید، اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد. بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم، مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم. بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدایم کن..
Kuzey
دلم لک زده واســﮧ یــﮧ عاشقانـﮧ ے اروم . . .
کــﮧ تو رو سفت بغل کنم . .
بذارے ازت گـلــﮧ کنم . .
از همــﮧ این کابوسهايـے کــﮧ چشم تــــورو دور دیـــدن و آزارم دادن . .
گریــــﮧ کنم و تو اشکامو پاکـــ کنــے . .
دلتنگـے هام رو بهونــﮧ کنم . .
سرم رو توے گودے گردنت قایِم کنم . .
تمام نفســــم رو پر کنم . .
از عطر تنت و آروم بگیرم . .
Kuzey
این هم از یک عمر مستی کردنم، سالها شبنم پرستی کردنم،ای دلم زهر جدایی را بخور،چوب یک عمر بی وفایی را بخور،ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت خنده ای برخاطراتت کردورفت من که گفتم این بهارافسردنی است،من که گفتم این پرستو رفتنی است آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست وهم شکستم داد دل.
Kuzey
آدمیزاد.. غرورش را خیلى دوست دارد.. اگر داشته باشد آن را از او نگیرید.. حتى به امانت.. ضربه اى هم نزنیدش.. چه برسد به شکستن یا له کردن.. حالا ببین اگر خودش غرورش را به خاطر تو نادیده بگیرد؛ چقدر دوستت دارد؟!
Kuzey
هر دومون خیانت کردیم: من شب ها با گریه مى خوابیدم و تو… با غریبه!!
Kuzey
از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات میزنند… این مردمان تنها به شرط چاقو، دل می برند…
Kuzey
مشترکم بودی که در دسترس نبودی ! خاموشت کردم تا ابد …
Kuzey
یه خط داشت اما هفت خط بود … به همین سادگی !!!