Kuzey
به زخمهایم می نگری ؟!
درد ندارند دیـــــــــــــــگر
روزی که رفتـــــــــــــــی ،
مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد !
مرده ها درد نـــــــــــــــمی کشند
حرف آخرم این
برنگرد دیـــــــــــــــگر
زنده ام نـــــــــــکن !
Kuzey
خدا نکنه عاشق کسی بشی که عاشق کس دیگس خدا نکنه بهت بگه دوستت دارم ولی تو دلش چیز دیگه باشه خدا نکنه عشقت بهت اس بده و بگه : برام مهم نبودی واسه همین رفتم با عشقم خدا نکنه عشقت بهت بگه الان تو دانشگاهم ، در صورتی که بری تو ساعت و ببینی کلاسها تشکیل نشده و بعدا بفهمی عشقت با عشقش بوده
Kuzey
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه
اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه !
Kuzey
تنها چیزی که تو زندگیم به صورت تخصصی بهش تسلط دارم، انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه…!
Kuzey
تـلخ نـویس نیستـم.... فقـط گـاه و بیگـاه.... هـوای دلــم را مکتـوب می کنـم...!!!
Kuzey
عشق و دوست داشتن بار سنگینی است . . . . . . کسی بر دوش میگیرد که یک دنیا وفادار باشد !
Kuzey
بزرگ که می شوی غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند دردهایت نیز… غافل از آنکه لبخندهایت رادر آلبوم کودکیت جا گذاشته ای شاید بزرگ شدن اتفاق خوبی نباشد
Kuzey
♫♫♫
داغ دلم داره تازه میشه قراره بازم ببینمش
فک نکنم طاقت بیارم این دفعه میمیرم از غمش
همون که رفت و دلمو شکست
رفت و رو اشکام چشاشو بست
همون که دلتنگشم همش
داغ دلم داره تازه میشه
♫♫♫
بازم چه خوابی دیده برام
چه نقشه ای باز کشیده برام
قراره باز چی سرم بیاد
این دفعه از جونم چی میخواد
داغ دلم داره تازه میشه
خاطره هاش یادم نمیره
میترسم این بار ببینمش
دوباره دستامو بگیره
Kuzey
درد می کشم ، درد
هم تلخ است هم ارزان
هم گیراییش بالاست
هم اینکه تابلو نمی شوم و رفیقی که مرا به درد معتاد کرد ناباب نبود ،
اتفاقا باب باب بود فقط نگفته بود که ماندنی نیست ، همین !
Kuzey
بعضی وقت ها چیزی می نویسی از دلت
برای یک نفر !
اما دلت می گیرد ،
چشمانت پر از اشک می شود ،
قلبت خالی می شود ،
وقتی یادت می آید ،
همه آن را می خوانند و می پسندند ،
جز همان یک نفر …!
Kuzey
مشکل از خود ماست ! واسه کسی که یه قدم واسمون برمی داره، دو کیلومتر پیاده می ریم . . .
Kuzey
تو که رفتی دل من بی سر و سامان نگاهت
همچو یک تشنه که در آرزوی قطره آبی
میکشد این و سو و آن سو، تن بی جان خودش را
گشته آواره و صد حیف
نداری خبر از حال نزارم
که بهارم،دل پاییزی من را
لایق وصل گل عشق نداند
و که داند ؟
که در این خلوت بین من و رویای تو صدها گل احساس شکفته ست
اشک بر...
Kuzey
عشق جایی می تپد که تو باشی پس باش آنجا که باید باشی در کنار احساسی از باران ، لطافت را از برگ جدا شده از گل هم میشود فهمید احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش که گرمی را به تو می بخشد احساس را باید در قابی از عقل گذاشت و عاشقانه به آن خیره شد …
Kuzey
تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف لرزشی روی میز کنار تختم میفتد از این صدا متنفر بودم اما چشم هایم را میمالم
Kuzey
عشق یعنی:
یکی بود
یکی نابود . . .