Kuzey
مـیبـیـنــــم ُ سکــــوتـــــــ میــکنــــم ُ میــــــــــرم !
Kuzey
(زن از دیدگاه دکتر شریعتی) زن عشق می کارد کینه درو می کند او می زائید تو برایش نام انتخاب می کنی او دردمی کشد تو نگران از این که بچه دختر باشد او بی خوابی می کشد تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شودهمه جا می پرسند نام پدر؟
Kuzey
چیزهایی هست که نمی دانی ..
مثل ِ عُمق ِ دلتنگی ام ..
که هرروز بیشتر از قبل ، درونَش فرو می روم ..
بی آنکه انتها داشته باشد
Kuzey
کودکانه پای می کوبمُ فریاد میکشم : قهر قهر تا روزِ قیامت . . .
می دَوَم , فرار می کنم از "تو" !!!!
تو اما آرام ایستاده ای , "لبخند" بر لبانت !!!!
من پُر از دلهره ی رفتَنَت , مدام بر میگردم تا مطمین شوَم هنوز "نگاهَت "بدرَقه ام می کنَد . . .
"چشمانَت" را رویِ هم می گذاری , من پُر از التماس میایستیم , بر میگردم سویِ "تو" !!!
میرسَم روبه رویَت , پُر از "خواهش" , دستانَم را به "گرمی" میفِشاری !!!
"لبخند" بر لبانت . . .
Kuzey
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل دردو دل با غریبه های مجازی...نسل جمله های کورش و دکتر شریعتی... نسل کادوهای یواشکی...نسل ترس از چراغهای گردان ماشین پلیس... نسل سوخته نسل من نسل تو یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم بین عذابهایمان مدام بگوییم: یادش بخیر دنیای ما هم همینطور بود .... مثل جهنم......
Kuzey
درغیــاب تو زردِ زرد شده ام ... شاخه هـــم دیگر حوصــــله نکرد ... گوش دهد به ناله هایم ... با اولین نسیـــــم به روی زمیــــن افتاد!
Kuzey
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ” ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ” ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻧﮑﻦ.. ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ.. ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ… ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ….
Kuzey
چشام پر اشک بود
بلند شدم و یه راست رفتم سمت کمد
تنها یادگاری از تو
عطرت بود که روی پیرهنم جا مونده بود
سر کشیدم بوی نبودنت رو
Kuzey
رابطه تان را توی حلق این و آن فرو نکنید . . . ممکن است عشق شما . . . از نظر بقیه . . . چیز بسیار حال به هم زنی باشد . . .
Kuzey
زندگی مثل پـــیـــانـــو است ... دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی!
Kuzey
بدترین رفیق ها اونایی هستند که یه روز برای درد دلهات ، دلسوزی می کنند و یه روز دیگه با همون درد دلها ، دلت رو می سوزونند..!!
Kuzey
به عکسهایت نگاه میکنم
و پای چشمهایم
چین می افتد
Kuzey
راه میروم روی برف هایی که از دیشب باریده است...
اشک هایم صورتم را داغ میکند...
خوبی برف این است که هر کس چهره ی سرخ مرا میبیند...
میگوید:
هوا بیرون خیلی سرد بود؟!