Kuzey
هر جا دلت شکست قبل رفتن ؛ خودت جاروش کن! تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره . . .
Kuzey
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
Kuzey
رسیده ام به حس برگی که میداند باد از هر طرف بیاید سرانجامش افتادن است !
Kuzey
این همه درد... غصه... نداشتن... حسرت... بغض... سرخوشانه می خندم ، شوخی میکنم و هیچکس نمی داند ؛ چقدر سخت است احساس خفگی کردن پشت این نقاب لعنتی!...
Kuzey
نامه ای بر اب و باد وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه این پنجره ها کشیدم و..... تو نیامدی نیامدی تا ببینی بی توچه تنهایم نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند نیامدی تا نشونی تمام وجودم فریاد می زد بی معرفت ترین معشوقه ی دنیا هستی تا یادت نیاید روزگاری که تمام دنیایم بودی
Kuzey
فکرمیکردی خدانیست بالایسربارسفربستی ورفتی بی خبر چشم منویه عمرگذاشتی پشت درنمیشدکناربیای با عشق من بی دردسر؟
Kuzey
آسون وداع کردم باهات با این که میمردم برات کاشکی نمیذاشتم بری کاشکی میافتادم به پات خواستم بگم ترکم نکن پیشم بمون ای نازنین شرح پریشونیمو تو چشمای بارونیم ببین هر شب با کلی اشتیاق زُل میزدم به آسمون فرصت نمونده واسۀ ابراز احساس جنون
Kuzey
چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی،شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم دوستی،دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن چون غوغاست به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید به خانه بستن به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن
Kuzey
بودن با کسی که دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری همه اش رنج است . پس اگر همچون خود نیافتی تنها باش . مثل خـــــــــــــــــــــــــــــــدا
Kuzey
مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم . . .
Kuzey
خالق من “بهشتی” دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ ؛ و “دوزخی” دارد به گمانم کوچک و بعید و در پی دلیلی ست که ببخشد مارا …
Kuzey
از روی کینه نیست اگر خنجر به سینه ات می زنند ! این مردمان تنها به شرط چاقو دل می برند …
Kuzey
من خیلی “با احساسم” ولی یادت نره ؛ تنفرم یه حسه … !
Kuzey
اینی که من دارم می کشم ، درد بی تو بودن نیست … تاوان با تو بودنه !
Kuzey
دنیا رو می بینی ؟ حرف حرف میاره ، پول پول میاره ، خواب خواب میاره … ولی محبت خیانت میاره !!!