Kuzey
نیوتن باز هم که حرفت سـه شد !… من با اعتماد به قانون سـوم تو ، نیرویی به اندازه ی عشق به او وارد کردم … اما او با حرف هایش نیرویی به اندازه ی مرگ به من وارد کرد … عشق و مرگ کجا مساوی اند ؟؟؟
Kuzey
راستی خدا دلم هوای دیروز را کرده هوای روزهای کودکی را دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم دلم میخواهد … می شود باز هم کودک شد؟؟ راستی خدا! دلم فردا هوای امروز را می کند
Kuzey
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود…
Kuzey
به گــــوش خـــدا برسانــید آدمِ ایـــن حـــــوّا سالهاســـت که رفتهـــ است این حوّایــــ تنها را برگردانــــ پیشــــ خودش بهشتشــــ را نمی خـــــــــــــــواهد به جهنــــــــــــمش هم راضیـــــــــ هر جایی باشد به جز این دنــــــــــــیا این دنیا زیادی بوی آدمـــــــــــــ گرفتــــــه است
Kuzey
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا بدان روزی انقدر شرمنده خواهد شد که برای پاسخ به لبخندهایت به تمام سازهایت خواهد رقصید چارلی چاپلین
Kuzey
مــــرد مرد که تـــــــو باشی , زن بودن خوب است! از میان تمام مذکرهای دنیا فقط کافی ست پای تــــــو در میان باشد, نمیدانی برای تـــــو خانوم بودن چه کیفی دارد…!
Kuzey
خــــوب میــــدانـــم
آخـــر یــــک روز خفـــه میشــــوم
از بــــس دردهـــایــــم را
نجویــــده قــــورت میـــــدهم
Kuzey
مـــن آروزهـــایـــم را از کـــی بخـــواهـــم؟؟ از تــــو؟ نــــه از تــــو نبـــایـــد چیـــزی خواســــت !! مــــی دانــــم!! صبــــر کــــن ! چســـب زخـــم چــــی؟ ایــــن یکــــی را کــــه مـــی شـــود خـــواســـــت؟؟ هــــرچنــــد بـــی فـــایـــده اســــت بــــه گمــــانـــم ایـــن را هــــم نــــداری!! کـــــاش کســــی بــــود تمـــام غصــه هایـــم را یــک جـــا قـــورت مـــــی داد !!
Kuzey
زندگی یعنی : ناخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن دیوانه وار عشق ورزیدن و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .
Kuzey
منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش اشکهایت را با دستان خودت پاک کن چون همه رهگذرند
Kuzey
خیال کردم تو هم درد آشنایی….. به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی….. خیال کردم تو هم در بادیه عشق….. اسیره حسرت و رنج و بلایی….. ندونستم که بی مهرو وفایی….. نفهمیدم گرفتار هوایی….. ندونستم ته دیداره شیرین ….. نهفته چهریه تلخ جدایی….. تو که گفتی دلت عاشقترینه….. دلت عاشق ترین قلب زمینه….. همیشه مهربونه با دل من….. برای قلب تنهام همنشینه….. چرا پس دل بدیده بی وفایی؟….. شده قربانیت بی خون بهایی!….. نفهمیدی امید نامیدی….. رها کردی دلم رفتی کجایی ؟
Kuzey
نفرین به تو ای غریبه به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی! سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟ ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟! اگر چنین است پس نفرین بر عشق… روزگار تنها شدنم را در جاده ی انتظار می گذرانم نفرین به تو ای غریبه… باز میان شقایق های سرخ گم خواهم شد میروم تا شاید این بار غریقی را با خیلی از امواج محبت به سوی ساحل مهربانیم بکشانم چیزی بگو چیزی نخواهم گفت سکوت های سر به زیر از کودکی با من است و من این بار میخواهم عاقلانه ببینم نه عاشقانه…
Kuzey
دوباره عود میکند عفونتِ لذیذِ خاطراتِ تو ! کرخت میشوم ، بغض میکنم ، سست میشوم ، گول میزنم خودم را که لیاقت مرا نداشت . . .
Kuzey
آنقدر خوب هستم که ببخشمت … اما … آنقدر احمق نیستم که دوباره به تو اعتماد کنم !
Kuzey
لاک غلط گیر را برمی دارم و “تو” را از تمام خاطراتم پاک می کنم … “تــــــــــــو” غلط اضافیِ زندگیم بودی …