Kuzey
نبخشیدمت ولی فراموشت کردم… همیشه به همین سادگی از آدمای بی ارزش می گذرم
Kuzey
دلم برای تو که نه… ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده… راستش… برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…
Kuzey
من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین! چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟ به من نخند من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم…
Kuzey
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود شاملو
Kuzey
خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .! مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . . هی قورتش میدی . . .هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه! اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع میکنی. . . بعدشم میگی خودش قطع شد!
Kuzey
پشت ویترین مغازه ها جنس هایی هست که خیلی گرونن یه چیزایی هم میشه پیدا کرد که ارزونه اما گاهی یه گوشه ای، یه چیزی میذارن، که شاید کهنه باشه ، شایدم معمولی اما روش نوشته " فروشی نیست " آدم باید ازون جنس باشه
Kuzey
من خوبـــــــم..!عاشق نیستم.. فقط گااهـــی حرف تو که میشه دلم تنگــــ میشه.. این که عــــشق نیست...هســــــــت...؟؟
Kuzey
عجیبی دارد اینجا تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایم که … با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایت تنگ می شود وقتی می خواهمت وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی است دیوانه ام می کند گاهی … می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین … کاش اینجا بودی درست روبروی من! سکوت می کردیم و در آن سکوت من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند کاش می دانستی دلم…
Kuzey
در آن شبی که برای همیشه می رفتی در آن شب پیوند . . . . طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت کدام ترس تو را این چنین عجولانه به دام بسته ی تسلیم تن فرو غلتاند؟! و خنده ها نه مقطع که آبشاری بود و خنده؟! خنده نه ، قهقاه گریه واری بود که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند . . . و من به آن کسی که از انهدام درختان باغ می آمد سلام کردم . . . . . سلام مضطربم در هوا معلق ماند و . . . چشمهای مرا در زلال اشک نشاند . . (مرحوم حمید مصدق )
Kuzey
اری زندگی دشوار است اما نه جای ان است که چنین نعره زنید چنین گفت زرتشت….
Kuzey
من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم… چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی
Kuzey
زندگی غمناک است دوست من! و ما با آن خو گرفته ایم و چه زود به هر چیزی خو میکنیم و این چه دردناک است !
Kuzey
باد ارام گیسوان بید مجنون را میبافد و بید با اهنگ باد به طنازی میرقصد پیغامم را بر دوش قاصدکها سنجاق میزنم! هنوز بوی برگهای نارنج مرا به یاد تو می اندازد!
Kuzey
همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست و او و ثانیهها می روند آن طرف روز و او و ثانیهها روی نور می خوابند و او و ثانیهها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود.