Kuzey
هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده قدرت من نیست! مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است….
Kuzey
رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد . . .
Kuzey
همه مرا به خنده های با صدا می شناسند ، این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا !
Kuzey
من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین! چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟ به من نخند من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم… او رفت… حالا تنهایم تنها ندیده ای؟
Kuzey
شکایتی نداشتم از گردون گرچه هیچ برای من چرخ نزد هیچ. دست هایم را ، در یک بعد از ظهر گرم. کاشتم با تفنگی زیر درخت هلو آن طرف باغچه. و فریادی در ذهنم هرشب تکرار میکند : تمام شد. کاش میشد گلوله ای داشتم در مشت.
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم
Kuzey
من برای متنفر بودن از کسانیکه از من متنفرند وقتی ندارم ٬ زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند !
Kuzey
آشـــــوب ، همــان حســی است کــه وقتــی خنــده بر لب هــای تــــو نباشــد دارم......
Kuzey
تنهایی یعنی من یه موبایل دارم که صدای زنگش رو یادم نمیاد
Kuzey
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است و خدا همچنان لبخند میزد …
Kuzey
خیال کردی وقتی به همراه دیگری از کنارم می گذری ، دنیا به آخر می رسد … دنیایت من بودم که به آخر رسیدم و تو اکنون هـــــیــــــچ نیستی !
Kuzey
اینی که من دارم می کشم ، درد بی تو بودن نیست … تاوان با تو بودنه !
Kuzey
“بنده” که نباشی “متکبر” می شوی ، حتی در سجده های طولانی …
Kuzey
بچه که بودیم شبها فکر میکردیم فردا چی بازی کنیم ؛ الان فکر میکنیم فردا زندگی قراره چی بازی ای بکنه باهامون …
Kuzey
نگاه میکند و نگاهش میکنم … آه میکشد و آه میکشم … میخندد و میخندم … میگرید و میمیرم …