Kuzey
برای چشمهایم نماز باران بخوان ! بغض کرده ، ابریست ، اما نمیبارد . . .
Kuzey
من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو مردنی است من که گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل . . .
Kuzey
این عشق برای من هیچ نداشت ، اما گلهای بالشم را “باغبان ” خوبی بود اشک های هر شب من . . .
Kuzey
میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست تا بگویم خدایا دوستت دارم ، من خدا را دارم!
Kuzey
خدایا مرا ببخش بابت هر آنچه کردم و نباید و هر آنچه نکردم و باید . . .
Kuzey
ـــــنــــ ســوســـو ميـــزنـــمــ فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد
Kuzey
چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار تــو رد می شوم. تنـــم نلــرزد….. بغضــم نگیــرد…..
Kuzey
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست كشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.
Kuzey
تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست که آدم به خودش میگه : چی فکر میکردیم و چی شد...!!
Kuzey
دو وقــت دلــم مــي گــيــرد .. يكــي وقتــي بــا "بــــلــــه" جــواب مــي دهــي يــكــي وقــتــي "شــــمــــا" صــدايم مــي كــنــي ..!!! چــگــونه صــدايــت كنــم كـه بــا "جــــانــم" جــواب دهــي؟ و "تــــو" صــدايــم كــنــي؟!!
Kuzey
یه دریا اشـــــــــــــــک برای ریختن دارم… یه دل گرفته… یه زندگی پر از خالــی… من سرشارم از تنــهایـــــــــی…
Kuzey
به خدا بگویید من ترک تحصیل کردم دیگر امتحان نگیر
Kuzey
قبل از خواب دیگران را ببخش و من قبل از اینکه بیدار شوی تو را بخشیده ام....
Kuzey
دلـــــم براے تــو کــه نه, ولـ ــے َبرای روزهــا ی باهمـــ بودنمـان تَنـگـــ شده براے تــو که نه ، ولے برای "مواظِـ ـب خودت باش" شنیدن تَنـگــ شده براے تـــو که نه ، ولے برای نگاهـ ـے که تا پیچ سَرکوچه تعقیبم میکرد تَنـگــ شده براے تـــو که نه ، ولے برای دلے که نگرانم میشد تَنـگــ شده راستش ! براے اینها که نه . . . . برای خودت .....دلَم خیــلے تَنـگــ شده