Kuzey
دیشب که باران آمد … میخواستم سراغت را بگیرم … اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ، باز زیر چتر دیگرانی..
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز… برای من فصل سردی دلهاست… فصل باریدن اشکها… فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی… فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
Kuzey
حـتـی اگـه خـَتـم ِ روزگـار هـَم بـاشی ... در خـَتم ِ خـود حضـور نخـوآهـی داشـت ... !
Kuzey
♥دوست من♥
مقصد مهم نیست!
مسیر هم مهم نیست!
حتّی خود ِ سفر هم چنـــدان مهم نیست !
اونی که "خــیلــــــــــــــــے" مهـمّه ؛ "همـــسَفَــره"
♥همـــسَفَــره♥
زیباست.....؟!
اره خــیلــــــــــــــــے زیباست.....؟!
تو هم کمی فکر کن!!!
بنشین برایش اینگونه شاعرانه بنویس♥
پلڪ هآیم رآ بـﮧ امید دیدטּ تو مے بندم ...
در ماوراے خیآل
جآیے ڪـﮧ هیچ ڪس
هیچ ڪس....
نتوآند تـــــ♥ـــــو رآ از من بگیرد
♥مهربانم♥
چایی هایت را تلخ نخور!
یک بار صدایم کن...
ببین چگونه تمام قند های دلم را ♥برایت♥ اب میکنم..
Kuzey
بَچه کـــِ بودم ، بَستَنـــــے ام را گــاز مے زَدَنـد قیامَتـــ به پـآ میکردم ، چـه بیــــهوده بُزُرگــــ شُدم... حالا روحَــم را گـاز مےزنند ومن مےخندم!
Kuzey
بـرای مـن بـخـشـیـدن آدمـهـا کـار آسـانـی سـت
امـا . . .
ایـنـکـه بـخـواهـم دوبـاره بـه آنـهـا اعـتـمـاد کـنـم
داسـتـان کـامـلـا مـتـفـاوتـی سـت . . !
Kuzey
تَنهاے یعنے، گوشه پروفایلت 60 نفر on باشـלּ ولے نمے توانے با هیچ ڪـבام בرב בل ڪنے و مجبور میشے בرבهایت را بنویسے، تا شایـב هماלּ ها لایڪ ڪننـב...
Kuzey
لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای و خیره به آسمان و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.
زیرلب میگویی : دیگه مهم نیست !
Kuzey
پینوکیو کجایی ؟ یادت بخیر …
اینجا هر روز “دماغ ها” کوچکتر می شود و دروغ ها بزرگتر !
Kuzey
گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛
دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .؛
اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!!
...
وَ حآل هــَم کِه . . .؛
گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛
زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛
وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛
بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!
گآهی دِلگــیری . . . ؛
شآیــَد اَز خودَت . .
Kuzey
روزگارعجیبی است نازنین درد را در پستوی خانه نهان باید کرد آنگاه که در این دلنوشته های من دلتنگی هایم را برای تـــــو به بند کلمات میکشم و ذره ذره آب می شوم رهگذرانی به این صفحه می آیند ومینویسند: زیبا بود نیستی ...آه نیستی که ببینی بارانی شدن چشمهایم این روزها در چشم دیگران زیباست
Kuzey
عمق فاجعه وقتیه که به همه ی غریبه های دور و برت برای درد دل کردن بگی: شما که غریبه نیستی...!
Kuzey
وقتی دلم گرفته برام اسمون ریسمون نباف !
جوک نگو !
فیلسوف نشو !
فقط دستمو بکش و بغلم کن
Kuzey
هزارآرزوی بشر درمقابل یک تقدیرالهی محکوم ب فناست،آرزو دارم خداوندبهترین وقشنگترین تقدیرها را برایت رقم بزند..