Kuzey
یکی از دلایلی که من نرفتم المپیک اینه که، خونوادم حوصله مهمون و دوربین صدا و سیما تو خونمون رو نداشتن …
Kuzey
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـد بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـا هــم مـی نــویــسـیـم … حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد … شـکـسـتَنـشـان یـک آدم را مـی شـکند……!
Kuzey
. آدمها فراموش نمیکنند … فقط دیگر ساکت میشوند … همین !
Kuzey
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت
Kuzey
از آدمایی که میگن دوستت دارن و بعد راحت رهات میکنن متنفرم....
Kuzey
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد خوش به حال تو که خودت را راحت کردی یک خط کشیدی تنها آن هم روی من
Kuzey
من همونم که همیشه
غم و غصه ام بیشماره
اونیکه تنها ترینه
حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیامو
کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت
همه ی هستیشو باخته
Kuzey
راستش را بخواهی از موقعی که رفتی هیچ چیز تغییر نکرده است … من هنوز قهوه میخورم سیگار میکشم پیاده میرم … هستم؛ اما تلخ تر بیشتر تنهاتر
Kuzey
. چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ، افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.
Kuzey
من ازتو چیزی نمی خواهم .فقط گاهی نگاهی اشتباهی!
Kuzey
از روزی که نامتـــ ملکه ی ذهنمـــ شد، احساســ می کنمــ جمجمه امـــ با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...
Kuzey
کودکان گل فروش را می بینی !؟ مردان خانه به دوش دخترکان تن فروش مادران سیاه پوش کاسبان دین فروش محرابهای فرش پوش زبانهای عشق فروش انسانهای آدم فروش همه را می بینی …. ؟!
Kuzey
چرا وقتی کسی که عاشقش هستی میمیره تو فقط گریه میکنی؟چون فقط بهش عادت کردی. ولی اگه واقعا” عاشقش بودی تو هم میمردی
Kuzey
وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم . تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی