Kuzey
این دلتنگیهای گاه گاهِ مدام این دلشورههای بی رحم این بغضها این اشکها این زندهگی پر از نا آرامی پر از تشویش … میدانم! جایی حوالی تنهاییام زلفهایت را در باد رها کردهای و پرسه میزنی
Kuzey
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند… وای سهراب کجایی آخر؟… زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
Kuzey
اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی ، برخوردی و عده ای به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پرکشیدن پر پر زد ! تو حرفشان را باور نکن ! تمام این سالها کنارمن بودی ! کنار دلتنگی دفاترم ! درگلدان چینی
Kuzey
چطور بگم که دلتنگ توام،تویی که مونس شب های بی قراریم بودی؟ چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته و از دوری تو دلتنگ شده؟ چطور بگم که وجود تو…گرمای صدای دلنشین تو به من آشفته زندگی میبخشه؟ چطور بگم این دل بی طاقت بهونه ی تو رو میگیره؟ چطور بگم که دستانم گرمای دستانت را میخواهد؟ ای تنها ترین ستاره ی زندگی من پشت پنجره ی دل تنگم به انتظار لحظه ی با تو بودن میمانم تا با آمدنت دل بیقرارم را آرام کنی.
Kuzey
مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را برسرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد شاخه گل نا قابل به همه ی مادران دنیا
Kuzey
صدای مرا بشنو… من از درون کسی فریاد میزنم که روزی خود را عاشق ترین میدانست ولی اکنون در گوشه ای از دل تنگ دنیا در زیر خروارها خاطره، آرامیده است، من او هستم و او تنها دلی بود که میشناختم…!
Kuzey
ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها / بدها
Kuzey
خیــــلی ســــختـــــــــــــه وقتـــــی نگـــــرانیهــــــــاتـو از،از دســــتـــــ دادن عشقت رو بــه عشقت بگـــــــی و در جوابــــ بشـــــنوی : بـــــاشه اگـــــــه بـاورم نــــداری خــــداحـــــافظ...!!!!!
Kuzey
من براى تنها نبودن آدمهاى زیادى دوروبرم دارم ….. آن چیزى که ندارم کسى براى باهم بودن است…
Kuzey
اگه کسی رو دوس دارین بهش بگین که دوســــش دارین قبل از اینکه کس دیگه اى این کارو بکنه
Kuzey
به آنچه گذشت… آنچه شکست… آنچه ریخت… حسرت نخور زندگی اگر زیبا بود باگریه شروع نمی شد…
Kuzey
هــــــرگــز بـه گذشته برنگــــــــرد اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشــت هیچوقت یک پرنسس نمیشد…
Kuzey
میدانی درد چیست ؟؟؟ نگاهت که رفت … نه !!! شاید شانه ای که دیگر وجود ندارد … نه!!!! دل شکسته ام … نه!!! اعتمادی که دیگر وجود ندارد … نه!!!! تنهاییم … نه!!!! نمیدانی . تو نمیدانی که دختر بودن درد است . دختر که باشی رفتن نگاه ها و دست ها سخت میشود. دختر که باشی راحتر میشکنی . دختر که باشی نگاه ها فرق دارند . حتی اگر به تمام دنیا خوب نگاه کنی باز تمام دنیا میتواند به تو بد نگاه کند…. دختر بودن گاهی واقعا یک درد است ….
Kuzey
گاه فکر میکنم به دنبال کدام آرزو قاصدک های احساسم را پرپر کردم؟ و در جستجوی کدام راه همه را بر باد دادم؟ اشک دیده ام را تار میکند و من در هاشورِ شــــــورِ غمگینی این روزها به گلی فکر میکنم که با تازیانه های بی رحمِ بادِ روزگار پر پر شد… بی آنکه دستی گلبرگهایش را میان دفتر خاطراتش نگاه دارد!