افروز
عشق چیز با شکوهی است، گل سرخی است که فقط در هوای بهاری می روید، عشق موهبتی است و دلیل زنده بودن، تاج زرینی است که مرد را به پادشاهی می رساند، زمانی بر فراز تپه ای بلند و بادگیر در مه صبحگاهی دو دلداده یکدیگر را بوسیدند و دنیا به آرامی ایستاد آنگاه انگشتان خاموش تو دل سردم را نوازش کرد و به آن آموخت که چگونه نغمه سرایی کند. آری به ساعتی عشق چیز با شکوهی است البته عشق من و تو....
افروز
سر به هوا نیستم اما.... همیشه چشم به آسمان دارم.. حال عجیبی است........ دیدن همان آسمان که شاید تو...... دقایقی پیش به آن نگاه کردی.......
افروز
خــدایا ؟ کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . . مــی خــواهـــم در گوشــت چــیــزی بــگــویم . . . ! ایـن یـک اعــتـراف اســت . . . مــن .. بــی او .. دوام نــمی آورم ........
افروز
هم آغوش … در آغوشم بگیر … آن چنان خسته ام که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود در این هوای دلگیر مرا محکم بفشار … برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار … به من ببخش نوازش دستت را با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت و مرا نوازش بده در این روزها با یاد دلنشینت … بگذار من نیز تو را در اغوش گیرم … تا دریابی چه قدر دوستت دارم…
افروز
دلم برای یواشکی هامان تنگ شده یواشکی حرف زدن شبونه تا صبح برای بوسه های پشت گوشی با صدای آهسته گفتن" دوستت دارم "
افروز
خدايا! خيلي ها دلمو شکستن شب بيا با هم بريم سراغشون من نشونت ميدم تو ببخششون ...