افروز
مادربزرگ می گفت: دل هر آدمی دری دارد... می گفت: باید باز کنی در ِ دلت را رویِ لبخند آدمها... می گفت: هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند... می گفت: کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم نیست... می گفت: انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها هر کسی یکی برداشته برای خودش... می گفت بلند شو برو بگرد... بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت؟... ببین کلید قلبت کجاست؟...
افروز
خیلی سخته که عشقت رو با کس دیگه ای ببینی بعد بهش اس ام اس بدی کجایی ؟ بگه تو قلبتم . . . !
افروز
نمی دانم چرا هر چه عاشق و عاشقتر می شوم.... ترسوتر و ترسوتر هم می شوم...... شاید دلیلش ترس از روزیست که تو را از دست بدهم....... ترس از زمانیست که برایت بهترین نباشم....... ترس از لحظه ایست که دیگر دوستم نداشته باشی......