شبی شیخ از بازار به خانه روان شد چون به خانه رسید قصد ورود کرد پس کلید از خشتک خود برون کشید و به سوراخ قفل نزدیک نمود اما چون هوا بس ناجوانمردانه تاریک بود نتوانستی سوراخ قفل را دریابی همچنان که مشغول سوراخ یابی بودندی یکی از مریدان از پنجره طبقه بالا عرض کرد یا شیخ کلید ندارید..کلید بیندازم شیخ گفت کلید موجود است سوراخ بیندازید.......... چون جملگان مریدان این التیماتوم را از شیخ بشنیدند خشتکان خود را سه دستی چسبیدندی و یخچال و مبلمان و کمد را در پشت در قرار دادندی تا مانع از ورود شیخ شوند سپس با شلوار های خود طناب بساختندی و از پنجره پشتی نزول کردندی و پا به فرار نهادندی
روزی مریدان قصد صله ارحام می کنند و جملگی به منزل شیخ راهی می شوند . هنگامی که وارد می شوند مشاهده می کنند که شیخ نگران است و مضطرب به این سو و آن سو می رود! مریدان ناگهان جا خوردندی و سریعاً جویای احوال شیخ می شوند! شیخ می فرماید ! : ترسم که بلایی سر مصطفی آمده باشد! مریدان متعجب گشته و می گویند : خدا نکند ... حال مصطفی کیست یا شیخ؟ . . . . . . . . شیخ فرمود : پسر سلطان سلیمان! مریدان این را بشنیدنی و همگان فرکانس شبکه GEM را جستجو نمودندی و از آن شب به بعد همگی نگران حال مصطفی بودند!
عده ای نزد شیخی شتافتند و پرسیدند : یا شیخ، اینک که دلار این همه بالا رفته، چه باید کرد؟
شیخ پس از خواراندن ...وان خود فرمودند : بروید و تمرین دو و میدانی بکنید!
اصحاب متعجب پرسیدند چرا؟ شیخ با چشمانی گریان فرمودند : به جدم قسم از ماه آینده باید به دنبال کامیونهای مواد غذایی یونیسف بدویم!!
زمان بچگیم وقتی برق می رفت روی زنگ همه همسایه ها چسب نواری یا آدامس می چسبوندیم ... حالا شما زمان اومدن برق رو تصور کنین ! . . والـــــــــــــــــــــا !!! . در ضمن روانی خودتی !!!
سلام صبح بخیرنقل است روزی مریدی تنها به مسیری میشد , که ناگاه بادی عظیم و فزون از تحمل او را فرا گرفت، بدان سان که خویشتن داری نتوانست و آن ناخوانده باد به صدایی بسی مهیب ز ماتحت وی برون همی آمد که گویی صوراسرافیل است که دارد در نفخ صور اول می دمد!!! در این حال, نظری به یمین و یسار همی کرد تا از خلوت مکان اطمینان یابد که شیخ "رفع الله مقامه" را رخ به رخ خویش همی یافت که غضبناک و اخم آلود , با موبایلی در دست درحالی داشتند با جی اف خویش صحبت بکردندی , فرمودند : " به راستی که هیچ کس تنها نیست "... و مرید ز شدت شرم و خجلت سر در اعماق خشتک خویش فرو برد و آنقدر از هوای سرد و ناجوانمردانه آنجا استنشاق بنمود تا جان به جان آفرین تسلیم بشد....
نقل است روزی جمعی از معاندین شیخ وی را خواستند که از برای اثبات حقانیت خویش به داخل قفس گوریلی وحشی اندر شود و با وی به شطرنج پردازد. شیخ بر خلاف درخواست مریدان چنین کرد. در این حال گوریل به سبب کرامات شیخ آرام شد و به بازی با شیخ مشغول همی گشت. همگان در حال قبول حقانیت شیخ بودند که ناگاه گوریل شیخ را کیش و مات نمود. نقل است که در آن حال، شیخ که جنبه باخت نداشت، چنان وحشی بازی درآورد که مریدان بالاجبار گوریل را از قفس خارج کردند و به جای او شیخ را در قفس نگه داشتنند و ایضاً همگان به حقانیت گوریل پی بردند.

13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 27 دقيقه قبل@samira
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 15 دقيقه قبل

همه اينارو خوندم تو پروفايلت ممد
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 13 دقيقه قبلزودتر بوگو
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 8 دقيقه قبل