دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ممد
مرد
امتیاز: 3688

دنبال‌شدگان

(360 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(441 کاربر)

گروه‌ها

(34 گروه)

بازدید

ممد
2559_374269232696365_301262101_n.jpg ممد

وجدانا تا حالا شده اس ام اسه اشتباهي بفرسي يهو قلبت از جا كنده شه ؟؟

ممد
ممد

ﻋﺎﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺪﺭﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﺍﺭﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻣﻨﻈﻮﺭﺷﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟ . .. . . . . . . . . . . . . . . ۱ ( ﻣﻦ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﻤﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻦ ۲ ( ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﻮﺷﻪ ... ﮔﻮﺷﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﻨﻪ ۳ ( ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﮔﻮﺷﻢ ... ﺍﺻﻦ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺧﺮﮔﻮﺷﻢ ۴ ( ﮔﻮﺷﻢ ﺗﻮ ﺣﻠﻖ ﺷﻤﺎ ۵ ( ﺷﻤﺎﺭﺕ ﺭﻭ ﺑﮕﻮ ﻣﻦ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﮔﻮﺷﻢ

ممد
ممد

جمعی از مریدان غیر ذکور نزد شیخ السارق رفته و اعتراض نمودند یا شیخ چگونه باشد که اگر ذَکَری ( پسری ) با چند اُونثی ( دختر ) باشد آنرا زرنگ گویند و اگر عکس این باشد اونثی را فاحشه ؟ شیخ تأملی بکرد و فرمود: . . . . همانا اگر کلیدی چندین قفل بگشاید آنرا شاه کلید نامند و اگر قفلی را چندین کلید باز کنند، آن قفل را خراب نامند. مریدان ذَکَر از این گفته شیخ آنچنان دامنشان از دست برفت که هر یک خشتک دیگری را بدرید

این ارسال را بازنشر کرده است.
ممد
ممد

در خبر است شیخ [!] الدین به همراه تنی چند از مریدان قصد مسافرت نموده، زین سبب شیخ پیکان گوجه ای 67 کمک خوابانده ی خویش را مهیا نموده و در محور اسالم به خلخال تردد بکردند و با دستان تقدیر لائی های معرفت بکشیدند و بوق های حکمت صادر بنمودند. چون پاسی از راه را طی نموده بودندی شیخ از سمت راست اتوموبیلی دیگر سبقت بگرفتند، در این حین راننده ی اتومبیل سر خویش از پنجره به در کرده فریاد بزد ، "مرتیکه ی خر" نقل است شیخ با همان سرعت دستی بکشیده به طوری که ماشین ایشان در جلو ماشین دیگر به صورت کاملا عمود متوقف بشد و شیخ پایین آمده سوی راننده بگفت: جیگرم، جییییییگرم، جیییییییییییییییییییگرم ! گفتم یا نگفتم ، گفتم یا نگفتم نقل است چون مریدان این تاکتیک شیخ را بدیدند به ترتیب حروف الفبا از پیکان پیاده شده، بر سرزنان دنده عقب تا نزدیک ترین بیابان نعره زدند.

این ارسال را بازنشر کرده است.
ممد
ممد

از ابو سنگک خاشخاشي نقل است مولايم شيخ فيس الدين را بديدم بر روستايي دور سفر بکرد و مردمان آن ديار را با سخناني خشتک سوز رهنمون مي ساخت. ديري نپاييد که بانويي زيبا روي شیخ را به منزل خويش فرا خوانید و شيخ چون راهواري سوي منزل ايشان گسيل شد. در ميانه ي راه خواجه پشم الدوله فرفري، کدخداي روستا، خويشتن را بر شيخ وارد کرد و عرض نمود، ای بزرگوار، اين زن هرزه باشد و شايسته نبايد شما را که بر منزلش شويد. خاشخاشي نقل ميکند، شیخ آب دهان مبارک خويش را بر زمين افکنده، رو بر کدخدا نموده و فرمود، ايهالفرفري، يکي از دست هاي خويش را در خشتکت فرو کن. نقل است فرفري همان کرد که شيخ فرمود. سپس شيخ ايشان را امر بکردند از برايش کف بزند. کدخدا شيخ را گفت، یا شیخ چگونه براي شما کف بزنم در حالي که يکي از دست هايم در خشتکم باشد و با يک دست نتوانم. شيخ (خشتکي و خشتکنا له الفداه) ايشان را فرمودند: هيچ بانويي نيز نميتواند به تنهايي هرزه باشد، مگر آن که مردان دهکده نيز هرزه باشند. اين مردان و پول‌هايشان باشد که از اين زن، زني هرزه ساخته‌ است. نقل است مريدان هر دو دست خويش در خشتک فرو برده و ساليان درازي را

این ارسال را بازنشر کرده است.
ممد
ممد

روزی مریدان شیخ را سوار بر موستانگ یافتند ، پرسیدند "مولانا، درویشی چون تو و چنین مرکبی؟ آخر در این روزگار چگونه چنین دولتی یافتی؟ " . شیخ بفرمود: "با استفاده ی صحیح از انرژی و جم نمودن یارانه هامان !!!، مگر شما با یارانه هاتان چه می کنید؟! " سوسه ای آمد ، نیم کلاجی کشید و چون برق از نظرها ناپدید شد . مریدان فرصت نکردند خود را برای شیخ جر دهند..

این ارسال را بازنشر کرده است.
ممد
ممد

نقل است که شیخ در روزگار جوانی از برای تامین معاش و احساس مفید بودن به استخدام شرکتی بزرگ درآمد و چون اولین روزکاری بر دفتر شد گوشی تلفن را بر بداشته و آبدارخانه را بگرفت. صدایی از پشت خط بگفت، بفرمایید و این شیخ بود که نعره بزد که ای گستاخ، فورا یک عدد چایی برایمان بیاور. در قضا شیخ نمره ی آبدارخانه را جابجا گرفته بودی و این صدای پشت خط بودی که فریاد زد، این مردک، آیا بدانی من کیستم؟ شیخ بگفت، خیر، والله ندانم. صدا بگفت، من مدیریت داخلی شرکت باشم. شیخ با یک حرکت برق آسا خشتک خویش را جمع و جور نموده و بگفت، عایا تو می دانی من کیستم، عایا؟ مردک جواب بگفت، خیر ندانم. پس شیخ بگفت، چه خوب و سریعا گوشی را قطع نموده و با فراخی بال و خیالی آسوده الباقی زمان را در شرکت خوش بزیست. با توجه به قدیمی بودن داستان، شیخ مریدی در بساط نداشته تا نعره بزنند و خشتک بدرند، گرچه بعدا مریدان هر یک به تنهایی 60 مرید دیگر را جهت قضای نعره و خشتک، سیر بکردند.

ممد
ممد

شیخ [!] الدین بسیار به بهداشت دهان و دندان اهمیت می دادند و هماره دندان های خویش را با فرچه ی دندان (مسواک) تمیز می نمودند. در خبر است که سالیانی دور شیخ بر دواخانه برفتند و خمیردندانی خریداری نموده و به مدت سه ماه از آن خمیردندان استفاده نمودند تا آنکه محفظه ی آن خمیردندان به هم چسبید و شیخ و مریدانش گمان بردند که دیگر خمیردندانی در آن نیست، اما شیخ به مدت 6 ماه دیگر هر روز از آن خمیردندان استفاده می نمودند و هر روز فکر می کردند که آخرش است ولی باز هم از آن تیوب ملعون خمیردندان بیرون بیامد و مریدان که این کرامت از تیوب خمیردندان شیخ بدیدند نعره ها زدند و با مشت بر دهان یکدیگر کوبیدند تا تمامی دندان هایشان خرد بشد.

ممد
ممد

مریدان شیخ را بدیدند که هراسان از جنگل به در می شد. پرسیدند یا شیخ، از چه گریزانی؟ فرمود: در این جنگل شیری بزید که مال هر مرد که "سه تا" اندر خشتکش باشد از بیخ بر کَند. مریدان بسیار بخندیدند و گفتند:یا شیخ! مگر شما را "سه تا" است؟! فرمود : "ابلهان، آن بی‌ مروت اول بر کَند و سپس شماره کُند"...و مریدان بترسیدند و وا‌ خشتکا گویان گریختند و هرچه در خشتک داشتند بربکندند و بر شیخ تسلیم داشتند.

ممد
ممد

در خبر است شیخ [!] الدین برای انجام پاره ای امور به نقطه ای دور دست سفر می نمود و از برای انجام این امر در خیابان دست راست خویش را بلند نمود و ناگاه اتومبیلی زرد رنگ در جلو ایشان متوقف بشد و مریدان از این کرامت بسیار تحت تاثیر قرار گرفتند. چون شیخ در این ماشین بنشست در صندلی عقب با خانومی همسفر بگشت اما آن بانو بسیار غمگین ببود و مدام گریستن بکرد. شیخ از برای تسلی دادن آن مریده وی را زیر پر و بال خویش بگرفتند و وی را گفتند، بانو، آیا مشکلی پیش بیامده؟ مریده رو به شیخ بکرد و گفت:یا شیخ به فاصله چند روز هم شوهرم به من خیانت بکرد هم دوست پسرم و سپس با چشمانی درشت و پر از اشک به سان غورباقه ای از داخل آب به شیخ نگریست. نقل است شیخ چنان تحت تاثیر صداقت آن مریده قرار بگرفت که خشتکش را از سه ناحیه به شش قسمت تقسیم نموده و آن را آتش بزد و سپس از راننده درخواست دستگیره ی شیشه ی در اتومبیل نمود تا آن را بیرون بیفکند ولی راننده از دادن دستگیره خوددداری نمود تا آنکه همگی در آتش خشتک شیخ بسوختند.

ممد
ممد

مریدان شهرستانی نزد شیخ رسیدند و فی الفور ایشان را پرسش نمودند که یا شیخ، کیسه برنج پاکستانی چیست؟ شیخ با یک حرکت برق آسا خشتک آنها را جر داده و پاسخ داد، کیف سامسونت یزدی هاست که برای سفر به تمام نقاط کشور از آن استفاده میکنند. و مریدان خشتک ها دریدن و یَتّا خشتک سالم جا نگذاشتند.

ممد
ممد

لامپ مهتابی، از مریدان شیخ نقل است که شیخ [!] الدین را بدیدم کلاس درسی مهیا نموده و مریدان در آن کلاس مستمع و شیخ مشغول به تدریس مبحث پیچیده ی علمی. چون سخنان شیخ داغ شده و مبحث لحظه به لحظه پیچیده تر بشد، یکی از مریدان ناخودآگاه دهان منحوس خویش گشوده و خمیازه ای به غایت یک کف دست بکشید. شیخ را وقت خوش نیامدی و مرید را به جلو کلاس فرا خواند و وی را به سان خر کتک بزد و سپس وی را از کلاس بیرون نمود. چندی بعد شیخ دلشان به رحم آمده یکی از مریدان را گفتند که مرید مورد غضب واقع شده را به کلاس فرا بخواهد و اینچنین نیز بشد. چون مرید مغضوب به کلاس شد شیخ از باب نصیحت درآمد و وی را گفت که ای مرید نازنین آخر چرا کاری می کنی که مرا بیازاری، آیا رواست که در کلاس چنین کنی و چند جمله ی دیگر بگفت و دوباره عصبانی شده و دگر بار مرید را به باد کتک گرفت و مدام فریاد می زد آیا روا بود اینگونه در کلاس رفتار کنی. نقل است که مرید مغضوب بار دُیُّم از بار اوّل بیشتر کتک بخورد و مریدان که این رافت و رحمت بسیار از شیخ بدیدند عجیب تحت تاثیر قرار گرفتند و خشتک خویش پاره نموده، بر سر کشیدند.

ممد
ممد

روزی مریدان نزد شیخ شدند و سوالها بسیار همی‌ پرسیدند. شیخ جمله آنان بر محتوای خشتک خویش بگرفت و پاسخی می‌ نداد. مریدان را طاقت به سر آمد و علت بپرسیدند. فرمود:‌ ای بی‌ خبران! فردا روز را روز پدر باشد و در آن بر پدر معنوی نیز ارج بسیار نهند. نه ذکر تهنیتی گفتید و نه بوسه‌‌ای بر ما حوالت نمودید و همانا جمله از غافلان و زیانکارانید...و مریدان جمله شرمسار همی‌ گشتند و بر خشتک شیخ بوسه‌ ها همی‌ زدند.

این ارسال را بازنشر کرده است.
ممد
ممد

ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ السارق ﻭ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ به بادیه ﺟﻬﺖ ﻣﺸﻖ ﺟﻨﮓ شدی.. ﻭ ﺷﯿﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪﯼ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﮐﯿﺴﺘﻨﺪ؟ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻋﺮﺽ ﺑﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻣﮕﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﻫﻤﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﺪﻧﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﺰﻧﯿﺪﺷﺎﻥ! ﺍﻭﻟﯽ ﺑﺰﺩ ﻭ ﻣﮕﺴﯽ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺩﻭ ﺷﻘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ.ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻫﻤﮕﯽ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪﯼ.ﺩﻭﻣﯽ ﺑﺰﺩ ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﻣﮕﺲ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﻣﮕﺲ ﺑﯽ ﺑﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﮑﺮﺩ.ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﯼ. ﺷﯿﺦ ﺑﻔﺮﻣﻮﺩ ﻫﻪ!!ﺭﯾﺪﯾﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﯿﺘﻮﻥ!..ﺣﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ.. ﻫﻤﯽ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺍﺯ ﻏﻼﻑ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﯾﺰ ﺑﮑﺮﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﮕﺴﯽ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻭﺭﺩ.ﻣﮕﺲ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﺠﺪﺩﺍ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﻓﺖ.ﯾﺎﺭﺍﻥ ﻫﻤﮕﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻭﺭﻧﺪﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺽ! ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ ﮔﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ! ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺷﯿﺦ ﻫﻤﮕﯽ ﮐﻒ ﺑﺮ ﺩﻫﻦ راندی ﻭ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺷﻬﺮ ﮐﻒ ﺑﺮ ﺩﻫﻦ ﻭﻋﺮﺑﺪﻩ ﮐﺸﺎﻧﻮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻮﺑﺎﻥ جامه دراندی و ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺑﺮﻓﺘﻨﺪﯼ..