مریدان پرسیدند یا شیخ ما از ننه خویش قهر نمودیم و میخواهیم آواز بخوانیم و نغمه سر دهیم،نام آلبوم را چه بگذاریم که بهتر جواب دهد؟ شیخ فرمود: آلبوم دیگر کهنه گردیده و بی فایده است،بهتر است به [!] بوک رفته و پیج بسازید هم بی خطر باشد،هم خواهر مادرتان کمتر مورد عنایت قرار میگیرند مریدان نعره زنان به کافی نت رفتندی و هریک پیجی بساختندی و پس از چندی رخت مریدی بکندندی و برای خویش شاخی بشدندی
شیخ و مریدان در بیابانهای بلاد قزوین ره گم کرده بودند و یکی پرسید شیخنا انتحار چیست؟ شیخ فرمود فعلی باشد که با انجام آن به سرانجام رسی گفت مثالی بزن تا خشتک فهم گردم فرمود:عملی که هم اکنون تو درحال انجام آن هستی را انتحار گویند چون اگر پاسخی دهم که منجر به دریدن خشتک از تو و مریدان گردد لشکری از مردمان این بلاد بر شما یورش برند و سیبل مورد نظرشان در خشتک شما را به دروازه خشتکستان تبدیل کنند!!! چون دریدن خشتک در این بلاد به دریدن مقعدتان منتهی گردد مریدان که این بشنیدند نه خشتکی دریدند و نه نعره ای بزدند،اینگونه بود که نام آنها در کتاب گینتس به عنوان اولین دسته از مریدان که پس از نقل شیخ خشتک ندریدند و جیکی نزدند و خفه خون بستاندند،ثبت گردید
شیخ در راه همی بود که دخترکی بدید بسیار ظریف که کشف حجاب بکردی و خرامان خرامان طی طریق مینمودی!!! آلارم امر به معروف شیخ بصدا در آمدی و عبای خویش از تن به در کردی و بر دخترک بیانداختی و وی را به جهت نهی از منکر به منزل خویش ببردی! چون به پستو شدندی شیخ شروع به عن درزگویی کردی و مدام از خویشتن خویش پند برون کردی که دختر گلی چون تو حیف نباشد اینگونه از منزل برون گردد و گوهر حجابش را با خود به همراه نداشته باشد... آنگاه شیخ خود را به دخترک نزدیکتر نمودی آرام دست بر شانه وی بیانداختی و یواش از وی بپرسیدی که دختر نازم آیا به بلوغ رسیده ای و عادت ماهیانه میگردی و کم کم دست را از شانه بر پای دختر کشید و کم کم .... چون دست شیخ جلوتر برفت دیگر جلوتر نرفت! و مانعی قطور بر سر راه خویش بدید و چون بیشتر مکاشفت نمود دخترک را پسرک و آنگاه مردک بدید و .... نقل است که شیخ 14 روز مدام و بی وقفه نعره میزد و خشتک میدرید و ناموس مسببین ترویج این فرهنگ را مورد خطاب قرار میدادی تا اینکه سرانجام عمه یکی از مسببین در مقام پاسخ برآمدی و شیخ را از بحران خارج نمودی..
@سینا مریدی نزد شیخ شد و از شیخ خواست اندر آداب دینداری وی را پندی دهد شیخ بفرمود: چون در جایی شنیدی بانگ "حسین حسین" را شتاب کن و به آنجا شو که در آنجا نذری باشد و طعام بسیار اما اگر شنیدی در جایی بانگ "علی علی"برپاست پیچ را استاد کرده و فِلنگ را بسته و فرار کن چراکه آنجا که علی گویان است یا در حال بلند کردن یخچال باشند یا مشغول هل دادن ماشین...
شیخ را دل در خشتک نگاری اوفتادی،پس هر صبحی و هر شامی در فکر ایشان بُدی و غافل از مرید و مریدان...
مریدان نزد شیخ رفته و وی را التماس که به آغوش خشتک باز گردد و غفلت از ایشان را بیش از این کش ندهد
شیخ اما خرابتر از این سخنان بودی و مدام عصای خویش را به دسته گل تبدیل مینمودی آنگاه یک بر یک برگهای گل را میکندی و بر زمین میریختی و سپس برگ های گل را تنباکو میکردی و قلیانی میچاقیدی و کام ها میگرفتی و چون دود از دهان خویش به بیرون میدمیدی قلب را شکل میدادی و زار زار اشک بر خشتک خویش سرازیر مینمودی
مریدان که حال شیخ را اینگونه بدیدندی و نزد ابا خشتک رفته و حکایت عاشقی مولای خویش به ایشان بگفتندی...
پس ابا خشتک بر شیخ شدی و آنچنان بر سر شیخ نعره کشیدی که شیخ در جا خشتک خویش قهوه ای نمودی و خشتک فنگ عصای خویش به دفتر مشق تبدیل نمودی و شروع به نوشتن تکلیف شب نمودی!!!
ابا خشتک بفرمود:هان ای ابله معلوم هست اینروزها چه غلطی میکنی ابا سوخته؟!
شیخ لرزان و ترسان بگفتا:هیچی بابا جون دارم مشقامو مینویسم...
آنگاه ابا خشتک دفتر مشق شیخ تبدیل به عصا نمودی و عصا را آنچنان بر باسن شیخ بکوفتی که هر چه عاشقی را از خشتک برهاندی و به آغوش خشتکستان باز بگشتی و مریدان عمری در محضر ایشان خشتکها بدریدندی و پند بیاموختندی
شیخ در راه بودی که کلاغی بدید که پنیری بر منقار داشتی و بر شاخه درختی بودی پس به زیر درخت شدی و وی را بگفتی بگذار اندکی منطقی مباحثه نماییم من تعریفی از پر و بال و نغمه تو نخواهم کرد تا که سرانجام برایم آواز سر دهی و پنیر از دهانت بیافتد و من آنرا به کام گیرم راست و حسینی از تو میخواهم به علت اینکه سیستم گوارشی کلاغ با خوردن پنیر سازگار نباشد خودت آنرا به من دهی تا دعایی در حقت نمایم که راهگشای آینده ات باشد... کلاغ پنیر را بر روی درخت گذاشته و آنگاه بگفتی: یا شیخ خوردن گوه زیاد نیز با سیستم گوارشی انسان سازگار نباشد برو و این دام بر مرغی دگر نِه،من آن زمان که پدر دیوثت دوم دبستان بودی این کلک را تجربه نمودمی... انگاه به آسمان شدی و چون شیخ از خشم نعره زدن آغاز نمودی کلاغ مقعد بگشودی و فضله ای جانانه بر دهان شیخ بیانداختی تا دیگر همه را خر نپنداردی... "عن در احوالات شیخ ص 102باب انکه بر ما فضله نیانداخته بود کلاغ باسن از هم گسیخته بود."
شیخ را چند برادر بود لاشی،که چون شیخ را از خویش زیباتر میدیدند و محبت پدر را به شیخ بیشتر با پِلَنِ قبلی شیخ را به هوای خرید قاقالی لی به بیابان برده و به بالای چاهی ببردندی
پس پفکی را که از قبل مهیا نموده بودند را در چاه بیانداختندی و شیخ را بگفتند :
ای وای داداشی قاقا بر چاه بیافتادی حال چه کنیم؟
شیخ در حالی که ونگ میزدی بفرمودی: من توفکمو ایخام...
یکی از برادران گفت: دییییییییییوث تو هم اینک 80 سالت است هنوز به پفک میگویی توفک!
شیخ را از این سخن برادر سخت تکان حاصل گردید،پس بادی در حنجره بیانداختی صدای خویش صاف ببنمودی و رو به اخوین گفتی:
ایهالدیوثین شما الاغها را نقشه ای دیگر نیاموختندی که هم اکنون پس از 80 سال همچنان همین یک ترفند را بر من پیاده میکنید ؟
آیا ندیدید که ما گول نمیخوریم و با گریه همواره شما را مجبور میکنیم بر چاه رفته و پفک ما را از چاه خارج کنید؟
آیا ندید که چون به رسالت رسیدیم از تاکسی پیاده شدیم بدون آنکه قرانی کرایه تاکسی دهیم؟!
آیا ندیدید که وقتی قحطی آمد همه شما آویزانِ قرصی نان به منزل من شدید و آینه شمعدان جهاز مادرم را همراه با قرص نان و یک بسته قرص استامینوفن کدیین پیچاندید،اما من از گناهتان گذشتم؟
آیا پدر ما جنتی است که شما فکر میکنید هنوز زنده است و به محبت ایشان بر من حسادت کنید؟
آیا....
شیخ آنقدر برادران را گفت تا باسن ایشان پاره گردید،پس برادران را از شدت درد و شرمندگی نعره بر آسمان برخاستی و خشتکها در این را دریده گردید و ناله کنان خود را به چاه بیانداختندی...
آنگاه شیخ پفک خویش بگشودی و آرام آرام شروع به خوردن نمودندی...
یکی از مریدان در خود فرو رفته بود چونان که در oop: پس مولای خود را پرسید: مولای من براستی ریشه و علت اصلی این همه طلاق در چیست؟ مولایِ مریدِ که سخت در نشعگی ناشی از استعمال "تریاک"به سر میبردی خشتک خویش را بخارانید و فرمود: لکن علت و ریشه اصلی تمامی طلاقها یک چیز باشد و آن "ازدواج" است!!!! مرید که عن در کف جمله مولای خویش قرار گرفت بودی به یکباره چنان نعره ای بزدی که برق از سه فاز شیخ برون زدی و از نعره وی شیخ نیز به نعره بیافتادی و هردو خشتک دران عزم صحرای نوادا کرده که در راه به سبب نداشتن گرین کارت ایشان را بازداشت همی نمودندی...
پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ... که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . . دختره به پسر گفت : خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...! دختره نشست تو ماشین راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!