شهید حسن فتاحی معروف به حسن امریکایی بیسیم چی گردان غواص لشکر امام حسین .... معروف به حسن سر طلا... منطقه نهر خین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید ... پیکر مطهرش هنوز هم برنگشته .... این آخرین عکس "حسن" هستش ....
آخه انقدر تو زندگیه روز مره باید با اطرافیان کتابی بر خورد کنیم مردیم اینجا راحت میتونی هر خل و چل بازی در بیاری بدونه اینکه مهم باشه دیگران درموردت چی فکر میکنن
البته م ما از اونجایی که خیلی فکرامون شبیه همه شکایی کردیم که نکنه دوقلوییم وقتی پیشو گرفتیم دیدیم ببببببببله از قراره معلوم پدر مادره محی بچه دار نمی شدن(چون اون بچه ی اوله)و مادره من دوقلو باردار بوده واز اونجایکه زندگی خرج داره محیو به اون خانواده می فروشه فقط سره بدنیا اومدن ی خورده اختلال ایجاد شد اون مهر بدنیا اومد من بهمن فاصلمون خیلی نیست فقط چند ماهه(بر گرفته شده از کتاب بینوایان)
روزی شیخ به همراه مریدان از باغی پر گل عبور می کردندی و مریدان مدهوش از طبیعت، بوی گل چنانشان مست کرد بود که خشتکشان از دست برفته بود. مریدی شیخ را عرض کرد، مرادا از برای چه این زنبورها گل می خورند؟ شیخ نیم نگاهی به مرید نموده سپس فرمودند: احتمالا دروازبان خوبی اختیار نکرده اند. و مریدان از برای جواب شیخ آنقدر گریستند تا مردند. "عید فطر بر تمامی مریدان و علی الخصوص مریدات مبارک و فرخنده باد"*{ حاج شیخ میرزا ممل }*
آقو چن روز پيش يکي از دختراي کلاس که چن وقتي ميشد عاشق ما شده بود پشت صندلي ما نوشت عاشقتم...ما ديروز داشتيم تو محوطه دانشگاه قدم ميزديم يهو ديديم دو نفر از حراست اومدن مارو بردن 2ساعت و نيم کتکمون زدن که بگو کدوم دختر بود!؟ مام که نميتونستيم به عشقمون خيانت کنيم گفتيم يه اسم الکي بگيم بپيچونيم گفتيم فاطمه اسدي...از شانس ما اسم زن رئيس دانشگاه فاطمه اسدي بود!ها ها ها ها...مارو بردن پيش رئيس ديديم خيلي منطقي برخورد کرد،گفت الآن ميريم خونه من تا مطمئن شيم،گفتيم خدارو شکر الآن ميفهمه همش دروغه...آقو رفتيم اي آقوي رئيس زنگ در خونه شونو زد زنش اف افو ورداشت گفت "بدو بيا بالا...شوهرم تا غروب نمياد"...ها ها ها ها ها...طرف منتظر دوس پرش بود!...آقو اي رئيس دانشگامون هم فکر کرد زنش منتظر ما بوده وسط کوچه افتاد سر ما به حد مرگ مارو زد! اتفاقاٌ وسط اي کتک کاريا دوس پسر زنش هم اومد تا جريانو فهميد اونم شروع کرد به زدن ما!يني در اين جريان استخون بندي من بطور کامل نابود شد...ها ها ها ها ها ها...عشقمونم جريانو فهميد مارو ول کرد رفت...آخه آدم عاقل پشت صندلي ابراز علاقه ميکنه!؟
نقل است هرگاه کامیون شیخ گازائیلش از حد برون می بشد و آن هنگام که شیخ بر ایشان گازوئیل سوپر می بریخت این ملعون چون چهارپایی رم بکرده و افسار پاره همی می بکرد، تصویر زیر جمعی از مریدان را در حال رام کردن این ملعون نشان همی دهد.
@ﬡᖲᗩᖇᗩ آقو ما يه روز سرما خورديم شبش 40درجه تب کرديم!هرچي به خونواده گفتيم آقو مارو ببرين درمونگاه گوش نکردن گفتن بيايم از اي وضعيت استفاده بهينه کنيم،مارو گذاشتن وسط اتاقو به عنوان بخاري!شيلنگ گازمونو به صورت غير اصولي وصل کردن نصف شب يه بادي از ما در رفت کل خونواده دچار گازگرفتگي شدن همه شون مردن!ها ها ها...داغون شدنا له له شدن!آقو از کل خاندان "ساده" فقط ما باقي مونديم پدر جدمون ديد نسلش داره منقرض ميشه نصف شب اومد تو خواب ما مارو به حد مرگ زد!ها ها ها...از خواب که بيدار شدم 16تا از دنده هام شکسته شده بود!آقو همسايه ها جمع شدن مارو ببرن بيمارستان همه سوار ماشين شدن مارو يادشون رفت سوار کنن ما تا بيمارستان دنبال اي ماشينو دوئيديم!تا رسيديم پليس راهنمايي و رانندگي اومد مارو بخاطر سرعت غير مجاز گرفت برد پارکينگ! الآن ما 11ساله تو اي پارکينگو خوابيديم هيشکي نمياد دنبال ما!ها ها ها....يني چنان داغونما له له هستم الآن!
@aloNE** آقو ما يه روز تو خونه نشسته بوديم اي خانوممون داشت لباسارو مينداخت تو ماشين لباسشويي...يهو برگشت پرسيد:ساده،تو به خاطر خوشگليم باهام ازدواج کردي يا اخلاق خوبم؟مام گفتيم:خانوم فکر کنم واس اي اعتماد به نفست!آقو ما اينو گفتيم مارو هم با لباس چرکا انداخت تو ماشين لباسشويي!يني اي دکمه شو که زدا يکي از شيرينترين و فرحبخشترين لحظات زندگي ما شروع شد!ها ها ها...انقد چرخيديم انقد چرخيديم جاي مغز و قلبمون عوض شده الآن 2ساله ما شکست عشقي که ميخوريم سکته مغزي ميکنيم!فکر ميکرديم تو اي ماشينو ميميريم ولي متاسفانه از بد روزگار زنده مونديم...ولي ميگن گر ز حکمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري...خانوممون به جاي "رنگين تاژ" اشتباهي "سپيد تاژ" ريخت ما سفيد شديم تو خيابون مامورا مارو با "مايکل جکسون" اشتباه گرفتن مارو بردن به جرم "انجام حرکات موزون" 36سال حبس واسمون بريدن! آقو رفتيم درخواست تجديد نظر داديم ازمون آزمايش DNA گرفتن واس تشخيص هويت به اين نتيجه رسيدن که ما خود جنيف لوپزيم!36سال حبسمون شد 14بار اعدام و 3بار سنگسار!ها ها ها....يني داغونما!
@α√α ... آقو اینم یکی دیگه از داستانایی که ما تو دفترچه خاطرات مادرمون پیدا کردیم: "امروز این کثافتو بردم حموم به همه هیکلش سنگ پا کشیدم!...تازه دیدم دلم خنک مشده آخرش گرفتم با این سنگه انقد زدم تو سرش جمجمه ش از 18جا شکست....از حموم که آوردمش بیرون گذاشتمش جلو کولر شاید سینوزیت بگیره بمیره از شرش راحت شیم! کاش من میمردم این پدرسگو به این دنیا نمیاوردم!"
@امیر (رهگذر) آقو ما ديروز با دوتا از دوستامون تو خيابون بوديم يهو شاشمون گرفت...رفتيم تو يه کوچه يه ديوار گير آورديم گفتيم رو همين ميشاشيم...نگو ديوار دفتر رياست جمهوري بود! آقو يهو 12تا الگانس مامور ريخت تو کوچه!...يکيشون گفت:شماها دارين چه غلطي ميکنين!؟يکي از دوستامون گفت:من داشتم رو ديوار مينوشتم مرگ بر آمريکا! اون يکي گفت:من داشتم مينوشتم مرگ بر اسرائيل! بعد طرف برگشت به ما گفت:تو چي نسناس!؟ما هر چي فکر کرديم هيچ شعاري يادمون نيومد گفتيم:کاکو ما اصلا سواد نداريم...بيا خودت اينو بگير هرچي دلت ميخواد بنويس!آها ها ها...آقو مارو بردن انقدر زدن انقدر زدن که از آشوب 88 تا ترور دانشمندان هسته اي همه رو گردن گرفتيم! ها ها ها...خدا بخواد تا دو سه روز ديگه اعداميم!
@♪♫♪ یــا ســ C ـــی ♪♫♪ آقو ما يه بار سيزده بدر در جنگل هاي اندونزي بوديم...ظهر که خواستيم بخوابيم دهنمونو باز گذاشتيم يه تمساح اومد تو دهن ما تخم گذاشت رفت! يه ربع بعد جنگلبان اومد اي تخمارو تو دهن ما ديد فکر کرد ميخوايم بخوريمشون مارو بيدار کرد اسلحه کشيد رو ما آقو ما هل شديم اي تخمارو قورت داديم! ظاهراٌ معده ما داراي دما و فشار مناسبي بود اي بچه تمساحا به دنيا اومدن گرسنه شون شد همون تو شروع کردن به خوردن اعضاي بدن ما!ها ها ها...بعد از سه ساعت که تمام شکم مارو خالي کردن راه خروجي(!) رو پيدا کردن اومدن بيرون ديديم اومدن جلوي ما نشستن به ما ميگن مامان! آقو مادر اينا برگشت ديد اينا مارو مامان صدا ميکنن حسادتش گل کرد اومد بخش بيروني بدن مارو هم خورد!ها ها ها...يني من در اين حادثه به طور کلي از بين رفتم ها...!
@نیلوبانو ^_^ آقو ما يه بار سک سکه مون گرفته بود،بابامون براي اولين بار در عمرش خواست يه لطفي در حق ما بکنه سک سکه مارو بند بياره،رفت از تو انباري يه اره برقي آورد که مارو باهاش بترسونه...آقو گرفت اين اره رو روشن کرد افتاد دنبال ما!ما همينجوري جيغ ميزديم فرار ميکرديم....بعد از يه ربع که ديديم سک سکه مون خوب شده برگشتيم گفتيم بابا تموم شد،خاموشش کن....ولي متاسفانه پدر ما دچار يک هيجان کاذبي شده بود نميتونست ادامه نده!آقو بعد از دو ساعت و نيم تعقيب و گريز بالاخره مارو گير آورد از کمر نصفمون کرد!نيم تنه پاييني مونو انداخت تو کوچه گربه ها اومدن خوردن،ظاهراٌ پروتئينهاي بدن ما با آنزيمهاشون سازگار نبود همشون مردن! از اونجايي که علاقه باباي ما به گربه هاي کوچه خيلي بيشتر از علاقه ش به ما بود از دست ما عصباني شد گرفت تنها نيم تنه باقي مونده از مارو هم از وسط به دو قسمت تقسيم کرد! من الآن 34ساله دوتا يک چهارمم! ها ها ها ها ها.....يني اي پدر ما اون روز پدري رو بر ما کامل کرد ها!
120 درصد جوجه اردک زشت اولش زشت بود
ولی تو اول آخرش همینی 
13 سال و 1 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلخیلی مسخرهای
من به این خوشگلی

13 سال و 1 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبل
آره والاه دست باربیو بستی 
13 سال و 1 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبلههههه از بهترم
13 سال و 1 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 45 دقيقه قبل