reza
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ... هر که این کار ندانست در انکار بماند
reza
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
reza
همسایه حافظ می شدم هر وقت میخاست بره بیرون زنگ خونه مارم می زد که داداش بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم
reza
وه چه بیرنگ و بینشان که منم .. کی ببینی مرا چنان که منم
reza
مژه سیاهت اَر کرد به خون ما اشارت .. ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
reza
هر انسانی محق به داشتن آزادی اندیشه، وجدان و دین است؛ این حق شامل آزادی دگراندیشی، تغییر مذهب [دین]، و آزادی علنی [و آشکار] کردن آئین و ابراز عقیده، چه به صورت تنها، چه به صورت جمعی یا به اتفاق دیگران، در قالب آموزش، اجرای مناسک، عبادت و دیده بانی آن در محیط عمومی و یا خصوصی است.
reza
تمام قصه همین بود راست می گفتی / تو باد بودی و من در مباد سرگردان
reza
یواش میزنی از پشت سر به من دستی / که گرگ هستی و باید شکار را بِکُنی
reza
ترکوندن حبابای این ضربه گیرا
reza
از دستهای تو به دور گردن این مرد ... که آخر قصه طناب دار خواهد شد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....