به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
چند ماه پیش بود برنامه راز از شبکه 4 یه مستند تهیه کرده بود درباره اون کشیشی که میخاست قرآن رو بسوزونه.تو برنامه یه بنده خدایی با کشیشه که اسمش تری جونزه و اون کاریکاتوریست دانمارکی که کاریکاتورای حضرت محمد رو کشیده بود مصاحبه کرد و ازشون پرسید شما قرآن را خوانده اید؟؟جفتشون جواب دادن #نه
شک نکن یه روزی ام میاد که حرفای امثال شما حذف میشه البته به شرطی که اونروز جراتِ زدن حرفایی که الان میزنی رو داشته باشی و رنگت عین آفتاب پرست عوض نشده باشه
هیچکس کامل نیست ولی بیرون بودم موهای این خانوما هیچ ضرری واسه جامعه نداره .. حالا اینارو مقایسه کنید با کسایی که با وجود ظلم و ستم و خونخواریشون میان و تیریپ عزادرای برمیدارن..اصل کسایی که باید بهشون تذکر داده بشه اون ان نه این خانوما
ببینید هر بدی در جای خودش بده و هر واجبی در جای خودش واجب و بدیهای دیگر اگرچه بزرگتر باشن موجب نمیشن که ما این بدی رو نبینیم و واجب های دیگه اگرچه بزرگتر باشن و رعایت نشن دلیل نمیشه که ما این منکر رو نبینیم و در جای خودش به اون نپردازیم....
دقیقن مساله ای که الان تو جامعه به ظاهر اسلامی ما هست همینه که بدیهای بزرگ یه عده ای به هیچوجه دیده نمیشن و فقط به خاطر گمراه کردن ذهن مردم به مساءلی مثل همین چند تار مو چنان پرداخته میشه که انگار اوجب واجباته
دوم دبیرستان بودم گمونم تو محل قبلیمون بودیم یه روز زن همسایمون اومد خونمون و اون اتاق داشت با مامانم حرف میزد شنیدم داره درباره دخترش حرف میزنه رفتم پشتِ در گوش وایسادمگفت دخترم موخوره گرفته موهاشُ کلن از ته زدهبعد از اون هر موقع بیرون میدیدمش میگفتم چطوری کَچَلتازه به همه بچه ها هم گفتم که کچل کرده
هرکس حق آزادی عقیده و بیان دارد؛ این حق دربرگیرندهٔ آزادی ِ داشتن عقیده بدون مداخله، و آزادی درجست و جو، دریافت و انتقال اطلاعات و عقاید از طریق هر نوع رسانهای بدون در نظر گرفتن مرزها میشود.
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....