reza
یکی از قهرمانای دوران کودکیمم یه یارو بود تو محلمون که علامت 21 تیغه هیئتمون و بلند میکرد و ده دور میچرخید
reza
سرِ آن ندارد امشب که بر آید آفتابی ... چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
reza
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست .. ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
reza
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آنکه یوسُف به زر ناسره بفروخته بود
reza
دست طلب که پیش کسان میکنی دراز ... پل بستهای که بُگذری از آبروی خویش
reza
لعل سیرابِ به خون تشنه لب یار من است ... وز پی دیدن او دادن جان کار من است
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 14 ساعت قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....