به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
خدایی چیزی آرامش بخش تر از کافه ی توی این نقاشی میشه دید؟ کافه ای که میتونی بشینی توش و گذر مردم رو ببینی . نه ماشین های پر سر و صدا . قهوه بخوری و ارامش به دست بیاری . و بعدش شروع کنی به نوشتن . و خودت رو روی کاغذ بیاری
دیروز یه دختره اومد مغازه فارسی خوب نمیتونست حرف یزنه گفت گوشواره چقدر؟؟گفتم قابل نداره گفته نه دارهپدر و مادرش ایرانی بودن ولی خودش سوئد به دنیا اومده بود و اولین بار بود میومد ایران
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....