reza
توی فیلم پدر خوانده قسمت دومش مایکل کورلئونه دستور قتل برادرش رو وقتی داد که محکم بغلش کرده بود
reza
بچه که بودم روزه میگرفتم بعد ظهر که همه خواب بودن میرفتم تو آشپزخونه بغل یخچال میخوردم .. استدلالمم این بود که اونجا نقطه کوره خدا نمیبینه
reza
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ... فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
reza
ای یار جفاکرده پیوند بُریده ... این بود وفاداری و عهد تو ندیده
reza
یه پُلِ شکسته بین دو هیچ ... خطرش هست که باز خم تر شه
reza
وقتی که اتفاقی که دوست نداری بیفته ولی انتظارش رو داری میفته
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....