reza
خوبی مُردن این است که میتوانی حال دیگران را بدجوری بگیری. بِشاشی به اعصابشان. وقتی برای رفتن به مهمانی بعدازظهر جمعه لباسهای شیک و پیک پشت سر ماشین جلویی توی اتوبان، وسط ترافیک گیر افتادهاند، عکس را میبینند و جوان ناکام با چشمهای وقزده و موهای بلند توی عکس گُه میزند به شب شان
reza
ماه مرداد بي تو مي گذرد ...
reza
تا صبح گريه می کنم در عطر موهايت ... سر را که بالا می کنی من را نمی بينی؟
reza
وقتی همه با من هم عقیده می شوند تازه احساس می کنم اشتباه کرده ام ... اسکار وایلد
reza
در کارگه کوزهگری کردم رای / در پایه چرخ دیدم استاد بپای / میکرد دلیر کوزه را دسته و سر/ از کله پادشاه و از دست گدای
reza
می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی ... ثابت بکن هستم که من ثابت کنم هستی
reza
به ناکجا برسیم از کجا ادامه دهیم ... در ایستگاه سر شب قطار را بکنیم
reza
اِی نسیم سحر آرامگه یار کجاست ... منزل آن مَهِ عاشق کُشِ عیار کجاست
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 50 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....