reza
تو فرض کن این آخرین بیت شعر من باشد ... که ضجه می زنم و می نویسم نینوشم
reza
آدمای کاملن مثبت و مطلقن سفید سریالای ایرانی
reza
جنتی رو نشون داد خوابیده بود
reza
اون شبی که تو قصر شیرین سیگارمُ روشن کردم و رفتم تو فکر به خودم اومدم دیدم تموم شده و نفهمیدم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....