reza
سی روز این موقع تند تند آب میخوردم
reza
دست هایت را دوست می دارم ...
reza
زندگی اینه که وقتی خطری تهدیدت کرد بتونی توی 30 ثانیه همه چیز رو اینور خیابون رها کنی و از خیابون رد شی
reza
الهی به مستان میخانه ات ...
reza
درباره اینکه یه سری حرفا توهین نیست و توهین قلمداد میشه تو اینجا حرف زیاد هست ولی دیگه واقعن زدن یه حرفایی توهینِ مستقیمه و توهین هم برمیگرده به گوینده ش
reza
اما این حادثه برج و کبوتر ... قصه فاجعه دل بستگی شد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....