reza
اول سریال مادرانه یه سخن از حضرت علیِ که من تازه امروز دیدم : فرزندانتان را برآداب زمان خود تربیت نکنید؛ چرا که آنها برای آینده و زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند
reza
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت ... سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
reza
زیر آسمان وطنی که در آن تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
reza
اگه میشد از بین ادما چند تایی رو بعنوان خدا انتخاب کرد من حتمن رابرت دنیرو رو انتخاب میکردم و می پرستیدمش
reza
سر جلسه کنکور یه رُبع دیر رسیدم
reza
شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد .. ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد
reza
تو هم که هر دفه که مارو میبینی ....
reza
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت ... آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
reza
ره بیدادگران بَختِ من آموخت تو را ... وَرنه دانم تو کجا و رَهِ بیدادگران
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....