reza
راهَم به قبر و سنگ گرانیت می رسه
reza
ما همیشه دروغ می گفتیم ... گُرگ اینجا تو گله خوابیده
reza
تصعید لاله گوش با جیغ های رنگی ... شک و شروع انکار سیگار پُشت سیگار
reza
ديدگانَت ... خواهرانِ بارانند
reza
دنیا فریب خوردن سیب از نگاه بود ... تاوان ارتکاب به یک اشتباه بود
reza
وظیفه ی باد وزیدن است .. وظیفه ی ما .. فراموشی
reza
هزار و سیصد و پنجاه و هفت بار شِکَست ..
reza
نِی نِی که هم او بود که می گفت: اناالحق در صوتِ الهی ... منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد نادان به گمان شد
reza
دیدن یه آشنای دور تو یه جایی که به شدت احساس غریبی میکنی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 49 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....