reza
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
reza
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی .. رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی
reza
وصالت گر مرا گردد میسر .. بود هر روز مُ چون عید نوروز
reza
روستا .. زرشک پلو با مرغ یا فسنجون؟؟
reza
وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین ... کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها
reza
سکانس آخر فیلم انتهای خیابان هشتم اونجا که صابر ابر روی ماشین داره ضجه میزنه .. یه جور عجیب غریبی فوق العاده ست ینی فکر کنم رابرت دنیرو هم نتونه اون سکانس رو اونجوری بازی کنه .. واقعن مو به تنم سیخ شد
reza
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود ... دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
reza
وقتی بچه بودم دورترین جای دنیا برام آمریکا بود
reza
یه سری حرفا هست که دلت میخاد بزنی ولی بعد یه مدت که زده نمیشن باید دفنشون کرد برای همیشه
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....