reza
یک دم آرام ندیـدم دل خـود را همـه عمــر ... بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
reza
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ... بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
reza
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ... نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
reza
این آهنگ همین خوبه ابی هم اِندِ قناعته ها دیگه شورش رو در اورده .. هر اتفاقی میفته میگه همین خوبه
reza
تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن ... از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
reza
عَـقل دَر اِصلاح ما بـیـهوده کـوشش می کُنـد
reza
هیچ قَطاری ... وَقتی گنجشکی را زیر میگیرد ... اَز رِیل خارج نمی شود ...
reza
زَنـی کـه فـال مَـرا مـیگـرفـت امـشـب گُـفـت :
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 16 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....