به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
امروز مغازه بودم یه زن و شوهر جوون اومدن تو مغازه مرده عصبانی یه نایلون بزرگم دستش بود گفتم آقا چیزی شده گفت:حقوق یه ماهم رو دادم واسه خانوم لوازم آرایش خریدیم بعد با عصبانیت به زنش گفت میخای چیکار اینقد وسیله بزک دوزکُ؟؟زنه هم خیلی ریلکس من اگه آرایش نکنم میترسم تو آینه خودمُ ببینم چه برسه به تو که میدونم فوقش یه روز تحملم کنی و روز دوم طلاقم میدی
من اگه غول چراغ جادو بیاد سراغم یکی از 3 تا آرزوم اینه که برای چند لحظه جای ساسی مانکن باشم بعد ببینم تو ذهن این بَشَر چی میگذره و این شر و ورا رو از کجاش درمیاره
دور از جون چرا منم عاشق این دیوونه بازیام تازه امروزم اومد
شادی یه بار بارون شدید میومد جو دادم به بچه ها 4 تایی رفتیم رو چمنای پارک زیر بارون دراز کشیدیم یک حالی داد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 54 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....