مامانه به بچش می گه : عزیزم و قتی خاله اومد قشنگ میری جلو سلام می کنی می بوسیش بچهه میزنه زیره گریه می گه : نه مامان من خاله رو بوس نمی کنم ! مامانه می گه : چرا عزیزم ؟ بچهه می گه : آخه دیروز که بابا می خواست بوسش کنه خاله زد تو صورتش !
شوهر دختر عمه ام كه توى كاشان زندگى ميكنن خيلي شبيه محمد اصفهانيه....يه روز اومده بودن تبريز ما رفتيم پارك ....٤تا پسر تا ديدنش شروع كردن باهاش عكس انداختن اينم همچين خودشو گرفته بود كه نگو.....خلاصه ما نشسته بوديمو ميخنديديم كه يكي از پسرا گف چرا ميخندين جريانو گفتيم حيونكيا اونقدر ناراحت شدن كه نگو
من موندم این مولوی سعدی حافظ واقعا بیکار بودن؟؟؟؟!!!!!مگه کارو زندگی نداشتن؟؟از کجا پول در میاوردن؟؟؟؟؟!!!!!!!!حالا اینا بیخی.....این فردوسی چی میگه آخه؟مگه زن و بچه کارو قرض و قوله نداش؟؟؟؟پس چرا 30 سال ...فک کن 30 سال عمرشو گذاشته پای افسانه های خیالی!!!!!!!!!!......اگه به 6 قرن بعد خودشون فکر میکردن از این کارا نمیکردن! تازه ازشونم به خوبی یاد میشه اااهههههههه! حالا من فردا این امتحانو چیکا کنم!!!حلالتووووووووووووووون نمیکنننننننننننننننننم
: آیا مرا فراموش می کنی ؟؟؟ دخترک با بغض پاسخ داد : . . . . . چگونه فراموشت کنم در حالی که اسم تو پسورد ایمیل من است ؟؟؟!!! چشمان پسر پر از اشک شد ... پسرک سریع به خانه برگشت ، ایمیل دختر را دزدید و با دوست های او دوست شد
میخوای بزنی؟
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 43 دقيقه قبلنه
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 42 دقيقه قبل توسط موبایلتو چه مهلبونی
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبلميدونم
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 34 دقيقه قبل توسط موبایلقیافشو
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 25 دقيقه قبل