سید احمد ثاراللهی
ترسم که بی نشانی من چون نشان گرفت ... جوئی به هر دیار و نیابی نشانی ام
سید احمد ثاراللهی
بازهم قلم به دست گرفته ام اما چیزی برای نوشتن ندارم دیگر واژه ها هم مرا یاری نمیکند. همه چیز برایم نامفهوم و یا شاید بی مفهوم است........ مدتهاست که چیزی به مغزم خطور نمی کند. تک تک سلولهای مغزم را می پیمام اما باز هم به پوچی می رسم..... به یاد می آورم چه می خواستم بنویسم: یکی بود که هیچکس نبود.............. یکی که خیلی دلش از این دنیا گرفته بود یکی که از دست آدمای این دنیا دلش پر پر بود یکی که دیگه بدبختی واسش بی مفهوم بود یکی که واسه اطرافیانش هیچکی نبود یکی که واسه همه بی اهمیت بود یکی که مدتها بود مرده بود اما حس می کرد زنده است اون یکی هیچکی جز خودم نبود هیچکی جز خودم هیچکی............
سید احمد ثاراللهی
چشم گذاشتم با چشمانی باز و شمردم تا هزار تو یواشکی قایم شدی بی آنکه رد پایت را به جا بگذاری و من گرگ شدم بی آنکه حتی خیال دریدنت را داشته باشم همه جا را دنبالت گشتیم . پشت کوه ها .درخت ها .در یا ها ... و باز شمردم ....شمردم ... این طور که من می گردم هیچ وقت پیدایت نمی کنم خودت بیا و دوباره شروع کن این بار دیگر هیچ کس گرگ نمی شود .... هیچ کس ...
سید احمد ثاراللهی
می نویسم " د ی د ا ر " تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار
سید احمد ثاراللهی
کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد آخر چگونه میتوان در این دنیا زندگی کرد ؟ دنیایی که در آن آدم ها روزی چندین بار عاشق می شوند دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت دنیایی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته دنیایی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفایی قانون ٬ و دل شکستن سنت است دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید
سید احمد ثاراللهی
آرزوهایم را رنگ دوباره می زنم
و می فروشمشان
خوش رنگ تر و زیباتر از آن چه هستند
برای من
آن چه که بودند.....
آرزوهایم را می فروشم،
و پول جمع می کنم تا آرزوی تو را بخرم برای خودم،
آرزوی کوچک تو را
هرچند که به خوش رنگی آرزوهای خودم نباشد
آرزوهایم را می فروشم،
ارزان . . .
کسی خریدار نیست؟
سید احمد ثاراللهی
گفتی عاشقی را از پروانه بیاموز
آموختم
سوختم
اما تو
حتی لحظه ای زیر پایت را نگاه نکردی
تا ببینی چگونه خاکسترم را فرش راهت کردم
تا عبور کنی
تا بگذری و راهی شوی
به سوی خوشبختی
به سوی عشق
اما تو...
بماند
این نیز بماند کنار ناگفته های دیگرم
که بغضی سنگین شده
و نفس کشیدن را زجرآورترین موهبت الهی ساخته بماند...
بی تابِ مرگم
"مرگ!
ای نزدیک ترین
آغوشت را هدیه می دهی؟ "
سید احمد ثاراللهی
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی . . .
سید احمد ثاراللهی
دلم می خواد از این کلاغ های جنگل پشت پنجره خونمون بپرسم: چرا هیچ وقت به خونتون نمیرسید؟!... شاید اگه شما آخر قصه ها به خونتون می رسیدید اونوقت اول قصه ها ، مثل آخر قصه ما آدما نمی شد: "یکی بود...یکی نبود"
سید احمد ثاراللهی
خیانت واژه آشنایی واسه توست واسه دومین بار ازش استفاده کردی... چشام دریای خونه . . . تو اگه جای من بودی چه کار میکردی؟! تو قاضی باش
سید احمد ثاراللهی
کاش روزی برسه که همه ما آدما این نقابی که به چهرمون میزنیم رو از روی صورتمون برداریم کاش روزی برسه که هممون واسه عمر هم ارزش قائل بشیم کاش روزی برسه که به هیچ دلیلی به هم دروغ نگیم کاش واسه هم حرمت قائل بشیم . . . غمهاتون کوتاه دلتون شاد
سید احمد ثاراللهی
زندگی ، زن بدکاره ایست اما زیبا ! هرکسی هرزگی او را ببیند از زیبایی اش بیزار می شود !!!
سید احمد ثاراللهی
هر کسی یه روزی میاد و یه روزی میره یکی با دلش میره و یکی با پاهاش مواظب باش کسی با پاهای خودش از دلت نره !!!
سید احمد ثاراللهی
ازاین روزها متنفرم ..چرا که حس میکنم این روزهای پایانیست . . . دلم در حسرت دیدار دوباره ات می گذرد. چشمانم اشکبارترازهمیشه ازثانیه ها ایراد میگیرد. اندوه نبودنت را چگونه سرایم تو ای تنها صدا در خلوت خاموش دلم. شقایق دلم آشفته تر از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند . تنهایی سراغ خانه ام را می گیرد و دلتنگی چون پیچکی لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود. اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم درآنجا نمازعشق بخواند. بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید و چهره ام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود. به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند . . .
سید احمد ثاراللهی
در پیله ی تنهایی خود نشستم و گریه را آوای دل غمگینم میکنم من عاشقت بودم آنقدر که جان خود را به تیغه ی تیز عشق سپردم لبانم را آغشته به مهر سکوت خنجرهای طعنه ی فراق زدم چشمانم را امیدوارانه به انتظار روزهای غرق شادی وصال دوختم آری من از تو میگویم ... تویی را که تمام تار و پودم را به نامت خریداری کردی احساس زلالم را به نابی روزهای دلت بستی با مداد رنگی دوست داشتنم رنگین کمان خود را رنگ کردی آه.... من از تو میگویم و می گریم که دانسته تمام وجودم را مست امید وصال کردی و حالا بعد روزهای رفتن پیله ی تنهایی را به من بخشیدی . . .
سید احمد ثاراللهی
دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خویش بر سر جاده ی هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم و در این تنهایی ، به دلم می گویم: که تو بر می گردی
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 12 ساعت و 49 دقيقه قبل(س.الف.ث)