سید احمد ثاراللهی
ترسم که بی نشانی من چون نشان گرفت ... جوئی به هر دیار و نیابی نشانی ام
سید احمد ثاراللهی
میروی و غافل از آن که بدانی که بودم ... دل به دیگری میبندی اما لحظه ای درنگ را جایز بدان و حرفهایم را بشنو به من بگو چه کسی بود که شبهای بی کسی ات اشک هایت را با دستان یخ زده اش می سترد روزهای عاشقی اش را فدای چشمانت میکرد نوای صدایت را همیشه زیباترین آوای دنیا میخواند چه کسی بود که در بهت غریبی تن خسته ات آغوشش را بدون هیچ گفتنی به مرحم دلت می سپرد شیشه ی عمرش را به نفس تو می گشود بدون ترس به جاده های صعب العبور عشق دل به تو بسته بود و زخمه های سوزناک غریبت را به جان و دل می خرید آری ای راهی رفتن به من بگو چه کسی بود که به قله ی بلند عشق با یادت آمد.. سقوط کرد و دم نزد بی خبر از آن که بدانی وجودش کشته شد . . .
سید احمد ثاراللهی
دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟ و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد ! شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟ دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟ چه آرام ازاین طوفان گذشت! مرا به که فروخت ؟ به ارزَنی ، به ارزانی ! اینگونه بود رمز اشک بی پناهم ....
سید احمد ثاراللهی
من از تو فقط یه چیزو یاد گرفتم ... تو که برای من آشناترین غریبه بودی . . در انتخاب واحد زندگی ، دروغ پیش نیاز همه درسهاست... افسوس ... معلم خوبی هم نبودی !!!
سید احمد ثاراللهی
روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس : میان بود و نبودش تنها یک حرف فاصله است ! به همین سادگی ! ومن روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم وجز دل که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید که از ب بودنت تا نون نبودنت فاصله تا بی نهایت بود
سید احمد ثاراللهی
پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم .. اما نیمه راه افتادم ... دوباره راهم را آغاز کردم .. باز افتادم ... چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم ... آخر فریاد زدم و گفتم : خدا من میخواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی خدا گفت : میخواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری ؟ ... گفتم : چگونه ؟ ... گفت آنقدر تو را به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم که تا همان قدر مرا دوست داری ... گفتم : نه خدا این گونه نیست ... گفت : هست ... چون اگر مرا دوست داشتی هر چه قدر هم می افتادی باز به خاطر من و عشق من هیچ نمیگفتی . . خدایا کمکم کن
سید احمد ثاراللهی
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید با قلم خوشبختیها با جوهر طلایی رنگ رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت وقتی که نوبتم رسید مرغک بخت من پرید قلم نوک طلا شکست جوهر فقط سیاهی زد وقتی خدا اینجوری دید از مرغ غم یه پر کشید با قلم بدبختیها با جوهر سیاهیها رو پیشونی من نوشت : قصه تلخ سرنوشت . . .
سید احمد ثاراللهی
فقط به یاد داشته باش روزی نیایی که دیگر
خیلی دیر شده باشد و من نباشم
سید احمد ثاراللهی
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
سید احمد ثاراللهی
آری این چنین است قاعده ی زندگی...تنها شدن
سید احمد ثاراللهی
ازش پرسیدم گناهم چی بود تنهام گذاشتی و رفتی ؟!
گفت:
دوست داشتن زیاد
.
.
حالا میفهمم که تو این دنیا بزرگترین گناهی که مرتکب شدم و
تاوان سختی بابتش پرداختم همین بود
کاش تاوان این گناه مرگ بود نه انتظار
سید احمد ثاراللهی
میگن آدما در دو حالت همدیگرو ترک میکنن: اول اینکه احساس کنن کسی دوسشون نداره و دوم اینکه احساس کنن یکی خیلی دوسشون داره . . . چرا ؟!
سید احمد ثاراللهی
این روزها با هر که دوست می شویم احساس می کنیم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است
سید احمد ثاراللهی
سخاوت نگاهت چه سرسختانه دلم را به بازی گرفت، و چه عاشقانه بر من خیره شد اما من سالهاست که عشق را از پنجره ی نگاه به زمین افکنده ام . . سر که بلند می کنی نگاهت سر به آسمان می ساید... و من اینجا میان خاکها نشسته ام افسوس...! ای کاش همیشه سر به زیر بودی
سید احمد ثاراللهی
همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند ...
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 36 دقيقه قبل(س.الف.ث)