محدّثه
امشب که هم نت وصل بود هم دنبالر رو به راه بود برقا رفت.حالا از دست گرما و بیکارى فقط یه راه دارم: لالا
محدّثه
سیاهی چشمان تو را مشق میکنم/ سیاه مشق من این است
محدّثه
خدا، آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا، زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را، یکی همچون نسیم دشت می گوید : «کنارت هستم ای تنها!!!»
محدّثه
لبخند بزن! بدون انتظار پاسخی از دنیا ، بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند،با تمام سازهایت می رقصد. چارلی چاپلین
محدّثه
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ آهای، آقا پسر! ـ پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! ـ آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
محدّثه
اگر فکر مىکنيد درس خواندن سخت است، به اين بچه نگاه کنيد .
محدّثه
بهترین آرزوها را برایت دست فرشته ها سپرده ام، نگاهت به آسمان باشد.
محدّثه
من بودم و اوج بال من ،کودکی ام / دریا دریا زلال من ، کودکی ام / دنباله ی بادبادکی در کف باد / من بودم و بی خیال من ، کودکی ام "قیصر امین پور"
محدّثه
باران بهار ، برگ پیغام تو بود / یا نامه ای از کبوتر بام تو بود / هر قطره حکایتی شگرف از لب تو / هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود "قیصر امین پور"
shab khosh
15 سال و 1 ماه و 27 روز و 1 ساعت و 48 دقيقه قبلشبت خوش
15 سال و 1 ماه و 27 روز و 1 ساعت و 45 دقيقه قبل