محدّثه
شاعرانگی هایم گُل میکند....خودم به گِل مینشینم اما....
محدّثه
مرا از فاصله میترسانی؟؟ خاطره ها همه ی جاهای خالی را پُر میکنند، تو نگران نباش.
محدّثه
قبلترها راه حل همه چیز ساده بود انگار. پخش شدن رایحه ی عطر مورد علاقه ام کافی بود تا بوی تنهایی از اتاقم برود.اما حالا روزگار عوض شده، عود و عنبر هم که دود کنم فایده ندارد
محدّثه
آخ بازهم بوی کاغذ کاهی...دوستش دارم....گفته بودم که، من خ/ا/ط/ر/ه/ بازم
محدّثه
دستت را کمی بالا بیاور...حالا کمی هم تکانش بده......خیالم راحت شد، همین یک نشانه کا[!]ت برای اینکه بدانم هنوز هستی.
محدّثه
تو که باشی، فعلهایم همه بی قاعده صرف میشوند
محدّثه
یعنی دیگه اِنقده قحطیه آدم زنده بود.....این چه کاریه آخه.....
اما چی ؟
15 سال و 2 ماه و 11 روز و 23 ساعت و 15 دقيقه قبل..........
15 سال و 2 ماه و 11 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه قبل