محدّثه
درسته که تکرار ملال آوره ولی گاهی وقتا دوست داشتنی میشه. تکرار بعضی اسم ها ، تکرار یه سری خاطرات، تکرار یه حس ُ حال خاص، تکرار چیزی یا کسی که دیگه نیست ُ تو فقط میتونی توی ذهنت تکرارش کنی فقط ُ فقط توی ذهن خیال پردازت، همین ُ بس....
محدّثه
"گاهی" زندگی غمگینه قد همهی یادداشتای ذخیره شده به عنوان چرکنویس، همهی اساماسهای سیود اَز درَفت، همهی نامههای پاره شده، همهی بستههای پست نشده، همهی "هیچی ولش کن یادم رفت چی میخواستم بگم"ها، همهی پیامای نوشته شده و مکث رو گزینهی send و یه delete جانانه، همهی هیس الان نباید بگیها، همهی تماسهای به مشترک موردنظر نرسیده قطع شده، همهی "حوصله ندارم ولم کن"ها حتا./ "رونوشت به یه روز غمگین تابستون 92م"
محدّثه
به شب و سیاهیش ایمان آوردم، حالا میخواد پایان شبِ سیَه، سپید باشه یا نباشه. دیگه فرقی نمیکنه
محدّثه
بچه ایم هنوز/ بازی میکنیم همش/ ما بزرگ زنان کوچک ُ شما بزرگمردان کوچک را میگویم/ بازی میکنیم ولی این بار نه با عروسک ُ ماشین ُ منچ ُ تفنگ/ بازیچه جدید ما اعصاب یکدیگر است/ امان از دست ما بچه های دیروز ُ امروز ُ احتمالا فرداها
محدّثه
اینجا اتاقم/ در حال خوندن کتاب "نون نوشتن" از محمود دولت آبادى/ یه جمله از کتاب: بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم.