دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

محدّثه

محدّثه
زن
امتیاز: 2847

دنبال‌شدگان

(105 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(873 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

محدّثه
محدّثه

بیا گاهی باهم ؛ به‌هم فکر کنیم

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
محدّثه

اعصاب خُردیا ُ اون فکرای درهم برهم‌تُ بنویس رو کاغذ ؛ خط خطیشون کن بعدشم کاغذ رو پاره کن بندازش تو سطل‌زباله , [ مامانم همیشه اینو بهم میگه ]

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
04.jpg محدّثه

@محـمّـد حسـیـن هرچقدم که بزرگ بشی باز همون داداش کوچولوی منی تو تولدت مبارک داداش کوچولوم

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
محدّثه

سالای دبستان یه زمانی َم بود که تب خریدن آدامس لاو ایز [ که ما همیشه میگفتیم لاویز ] افتاده بود تو مدرسمون بعدش یه مدتی آدامس عروسکی ُ یه مدتی َم آدامس پولا ؛ ولی اینا دلیل نمیشد که ما آدامس خرسی ُ فراموش کنیم

محدّثه
محدّثه

از ترفندام واسه سفید کردن این پاک کن سفیدا که بعد یه مدتی عینهو زغال میشدن ، سابوندنشون رو موکت بود ! البت همیشه حواسم بود از قسمتایی از موکت استفاده کنم که زیر فرش بود تا آثار خرابکاری ُ استتار کنم مثلن ؛ اما خو وقتی که مامان زیر فرش ُ جاروبرقی میکشید لو میرفتم . ولی خداییش گند میزد به موکت این پاک کنه

محدّثه
محدّثه

[ یکی ، دو تا ، اووم حالا شد سه تا ... رفرش میکنم ... اُههههه شد هشتا مثلن ُ الخ ... ] حکایت اون وختا که لایک دوس داشتم ُ همش لایکای پای پستام ُ میشمردم بلکه زیاد شه ! بعدم یحتمل شمام یادتون میاد که قبلنا اینجوری نبودش که فقط هفتا لایک آخر ُ نشون بده ُ بنویسه و n کاربر دیگر ، کلهم لایکارو نشون میداد بعدش مثلن از آرزوهام این بود که تعداد لایکام بشه دو سه ردیف !

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه

گاهی باید بنویسی ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه

هفته‌های شیفت عصر ُ اون ناهار زورکیای ساعت 11 صُبش، قمقمه‌هایی که یا آب ُ سرد نیگه نمیداش یا که همه کتاب دفترارو خیس میکرد، اون خط‌کشا که پشتش جدول‌ضرب داشت ُ مامان نمیذاش ببرم مدرسه، استرس ورقه امتحانیای امضا نشده که لا کتاب فارسی جامونده بود، پاک‌کن سفیدایی که میفتاد زیر پا همکلاسی ُ سگرمه‌هایی که تو هم میرف از سیاه شدن دفتر مشق، صُبای شمبه ُ خانم مدیر ُ ناخنای کوتاه نشده، هیجان اجرا برنامه صبگاهی سر صف، زنگ تفریح ُ مأمورای دم آبخوری ُ راپله‌ها، کلاس سوم ُ مشق نوشتن با خودکار، صدا بوق تاکسی نارنجیه وختی میرسید جلو مجتممون ... راسی ما به خانم بهداشتمون میگیم زری جون، شما چی ؟

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

رعد خیال تو ، خاطر پنجره ها را هم لرزاند

محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

و ما هرگز نبودیم تا جشن بگیریم بودن هایمان را ؛ ما همیشه غرق در نبودن ها ، بودن ها را نیز باختیم ؛ به همین سادگی ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه

شنیدن صدا خنده‌ی اونایی که دوسشون داریم ؛ ینی امید ، ینی زندگی ، ینی نشستن لبخند رو لبای خودمون

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
محدّثه

@✔ مــریم خانوم مریمی دوست خوبم با بهترین آرزوها ، جشن بودنت مبارک :* :ط ایشالا همیشه شاد ُ سلامت ُ موفق باشی . تولـــــــدت مبارک عزیزم :*

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
محدّثه

@بی‌تـا جون ، دوست خوب ُ مهربونی که یه دنیا خاطره ی قشنگ دارم از تک تک لحظه های در کنار تو بودن ، سالروز بودنت هزاران بار مبارک :ط :* ... امیدوارم امروز نقطه ی آغاز همون روزایی باشه که آرزوشو داری ... ایشالا همیشه تنت سالم ، لبت خندون ، دلت خوش و زندگیت شیرین باشه ... بازم تولدت مبارک گُل دخترمون :* :ط

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه

این لامپایی هستن که شب میشه به صورت خودجوش روشن میشن صُبم که میشه همچی اتوماتیک وار خاموش میشن ؛ میخواستم بگم اینا خیلی قابل احترامن خیلی ، از حیث وقت شناسی ُ اینا عرض میکنم