محدّثه
سالای دبستان یه زمانی َم بود که تب خریدن آدامس لاو ایز [ که ما همیشه میگفتیم لاویز ] افتاده بود تو مدرسمون بعدش یه مدتی آدامس عروسکی ُ یه مدتی َم آدامس پولا ؛ ولی اینا دلیل نمیشد که ما آدامس خرسی ُ فراموش کنیم
محدّثه
از ترفندام واسه سفید کردن این پاک کن سفیدا که بعد یه مدتی عینهو زغال میشدن ، سابوندنشون رو موکت بود ! البت همیشه حواسم بود از قسمتایی از موکت استفاده کنم که زیر فرش بود تا آثار خرابکاری ُ استتار کنم مثلن ؛ اما خو وقتی که مامان زیر فرش ُ جاروبرقی میکشید لو میرفتم . ولی خداییش گند میزد به موکت این پاک کنه
محدّثه
رعد خیال تو ، خاطر پنجره ها را هم لرزاند
محدّثه
این لامپایی هستن که شب میشه به صورت خودجوش روشن میشن صُبم که میشه همچی اتوماتیک وار خاموش میشن ؛ میخواستم بگم اینا خیلی قابل احترامن خیلی ، از حیث وقت شناسی ُ اینا عرض میکنم
گاهی بیا / نیستی مُحی ..
13 سال و 10 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 51 دقيقه قبلهستم که ; )
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلچشم بصیرت میخواد لابد که ببینم
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلنه بابا ازین چیزمیزا نمیخواد که : دی
13 سال و 10 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلفقط مشکل اینه که زمانای سُکسُک کردن من با آنتراکت وسط درس شما در دنبالر همچی هماهنگ نیس : دی
بله بله اینم سخنیاست :دی
13 سال و 10 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 52 دقيقه قبلامان ازین درس :-< پیرَم کرده لامصب :دی