سروش(نگهبان خاندان)
ثانیه ها را با تو گم نخواهم کرد تو معنای ِ لحظه های ِ تنفسی ... دلیل ِ این حضور ِ بارانی ! چتر نباش در آغوشم ببار ...
سروش(نگهبان خاندان)
یادت هست انحنای لب آدم برفی به لطف انگشت کودکی هایمان همیشه رو به بالا بود...؟!!! کاش آدم برفی های زنده روزگار مانند آدم برفی های بچگی های ما بودند...
سروش(نگهبان خاندان)
خــــنـــــــــــــــــــــده هایم ،،، شـــــــکلاتی شـــــــــــده اند! زیــــــادی خـــــالـــــــــــص ... تـــــــــــــــلخ ِ تـــــــــــــــلخ ...
سروش(نگهبان خاندان)
فکر کنم ما تو نسخه رایگان دنیا زندگی میکنیم اون قسمتهاش که به بقیه حال میده برای ما کار نمیکنه !
سروش(نگهبان خاندان)
دلتنــگ نشـدی ببینـــی ، چگونــه خوبتریــن خــاطره هــــا ، بــی رحم تــرینشان مــی شود ..
سروش(نگهبان خاندان)
هروقت دل کسی رو شکستی روی دیوار میخی بکوب تا ببینی چقدر دل شکستی هروقت دلشان را به دست اوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی چقدر دل به دست اوردی اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند
سروش(نگهبان خاندان)
مرد که باشی وقتی دست زنی را عاشقانه میگیری تازه میفهمی مرد بودن را باید میانِدستانِ ظریف زن احساس کرد
سروش(نگهبان خاندان)
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ... بی انصاف چانه نزن ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ ... به قیمت عمرم تمام شده!!
سروش(نگهبان خاندان)
وقتی که رفت و منو از یاد برد هر چی که داشتم همه رو باد برد تو کنج عزلت خودم نشستم هر چی که ایینه بود زدم شکستم...
سروش(نگهبان خاندان)
باور کنید ... یک جایی که هنوز نمیدانم ... ... در زمانی که هنوز نمی فهمم ... کنار کسی که هنوز نمی شناسم ... جای من خالیست ...
سروش(نگهبان خاندان)
دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
سروش(نگهبان خاندان)
به این پندار پی برده بودم گه جدایی که قانون است
ولی بعد از رفتن تو فهمیدم
مسبب این جدایی فقط و فقط شخصیت هوسباز توست
روزی که آمدی ..
عطشوارانه مرا به معنای ارزش آب صدا کردی..
و امروز سیراب سیراب جویای سرابی هستی
که طعم آن دوری و نیرنگ و فریب است
ترا با عشق های هر روز تازه ات تنها خواهم گذاشت....
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی میکنیم تو منو پله میبینی برای بالا رفتن!! اگه به اوج میرسی با این نردبام من سکوت میکنم برای آرامش بعد از طوفان همیشه در بلندی دستی هست برای هل دادن من صبورم ولی تو دقت کن نردبام باشی بهتراز اینه که سقوط کنی
سروش(نگهبان خاندان)
بهم رسیدیم دستمو گرفت دستشو فشردم آروم به سمت کافه رفتیم جلوی در دستم را رها کرد وارد کافه شدیم به اطراف نگاهی کرد با اخم گفت تو برو بالا . به سمتی که رفت نگاه کردم آن طرف چند دختر .... نشسته بودن به بالا رفتم از او خبری نشد انتظارم 1 ساعت شد به تلفنم نگاه کردم نوشته بود : بدونه اینکه به من توجهی کنی برو جایی دیگه تورو خواهم دید به خاطر ظاهر ساده ام بود آن دلقک ها را به من ترجیح داد زمان گذشت اورا فراموش نکردم روزی خبردادن بیمار است و زنده نمی ماند و میخواهد مرا ببیند پیغام دادم بدونه اینکه به من توجهی کنی بمیر در دنیایی دیگر تورا خواهم دید